عدسک

 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 




ادامۀ مطلب

خوب مطمئنا عکس هایی از اتاق باران بدون چندتا عکس از خودش صفا نداره. تقدیم به همۀ عزیزان:

دخترم وقتایی که مامانش تو آشپزخونه کار داره، مامان رو همراهی می کنه و از بالای کابینت ها نمای خوبی برای دید زدن همه چیز داره.

خیلی از اوقات رو هم توی تختش و در حال نگاه ردن به عروسکها و گوش دادن به موزیک سپری می کنه. فعلا فقط نگاه می کنه ولی به زودی می تونه بازی هم بکنه.

تازه رسیدیم خونۀ مامان بزرگه. وووووووی، بیرون چه سرده

خودمونیما، تخت مامان اینا هم صفایی داره برای خودش. خیلی بزرگ تر از تخت خودمه، حسابی روش بازی می کنم!.....

بعد نوشت:

برای اون دسته از دوستانی که دلشون می خواد صدای باران رو هم بشنون، باید بگم از باران خیلی فیلم گرفتم ولی واقعا نمی دونم می شه اینجا گذاشت یا نه. آخه سرعت نیست که، اینترنت خونه زغالیه. ولی سعی امو می کنم.


۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط آرام بهرامی



اتاق باران

امروز می خوام چندتا عکس از اتاق باران براتون بزارم. پس این شما و اینم عکس ها:

این نمای ورودی ِ اتاقه

اینم از سمت مخالف گرفتم تا اون طرف رو هم ببینید

این تخت و پارک بارانه که این روزها کنار تخت خودمونه و شبها روش می خوابه. به محض اینکه دخترم بتونه بشینه، از پارکش هم می تونه استفاده کنه. آخه کف تختشو بابا روزبه پر از توپ های رنگی کرده.

این عکس از کمد بارانه قبل از تولدش و عکس بعدی مال زمان حاله. بالای کمد کادوهای مختلفیه که برای باران فرستادن و داخل کمدم پر از لباس و وسایلی که بابابزرگ مهربون فرستاده.


۱۳۸۸/۱۱/٢٠ توسط آرام بهرامی



باران ِ سه ماه و هشت روزه

سلام به دوستان ِ باران و مامانش

دروغ چرا؟ راستش! این چند وقته اصلا بالکل وبلاگ و نوشتن پست رو فراموش کرده بودم. دیشب به خودم اومدم و دیدم اوووووووووَه، خیلی وقته که سری به این خونۀ گرم و فضای صمیمی نزدم. مخصوصا که باران خانوم کلی بزرگتر شده و می شه راجع بهش کلی نوشت. خیلی از روزها اصلا متوجه نمی شم چطور زمان می گذره و شب می شه و تمام مدت مشغولم. مخصوصا که این روزها سعی می کنم زیادم تو خونه نمونم.

جونم براتون بگه که این فرشته کوچولوی ما نهم بهمن سه ماهه شد. یعنی امروز سه ماه و هشت روزشه و برای خودش خانومی شده. عاشق بیرون رفتن از خونه و مهمونی و آدمهای جدید و جاهای تازس. از سفر کیش به اینطرف خیلی خیلی هوشیارتر و دقیق تر و بگی نگی شیطون تر شده. خلاصه که تلافی همه سالهای سر کار رفتن رو در آورده و این روزها ما مادر و دختر تو همۀ مهمونی های خانوادگی و دوره ها که قبلا به خاطر کار از خیرشون می گذشتم، شرکت می کنیم.

باران این روزا تا اونجا که بتونه در برابر خواب مقاومت می کنه و مخصوصا اگه تو یه فضای جدید باشه، سعی می کنه خودش رو بیدار نگه داره و کمتر بخوابه و عوضش به اطرافش خیلی با حوصله و اشتیاق بیشتری نگاه می کنه. عاشق وقتاییم که داره تو بغلم شیر می خوره یا بازی می کنه و یکهو سرشو برمی گردونه به سمت بالا و با اون چشمهای قشنگ طوسی رنگش تو چشمهام خیره می شه، انگاری که می خواد چک کنه ببینه تو بغل کیه و کجاست.و بعدش که خاطر جمع می شه از ته دل می خنده و گاهی هم برای ناز کردن خودشو زیر بغلم قایم می کنه.

خیلی خوب من و روزبه رو می شناسه و تشخیص می ده و برامون تا بتونه ناز می کنه وخلاصه که دل ما رو حسابی ضعف می بره. گاهی منو متعجب می کنه، چون به محض اینکه از جلو چشمش دور می شم، صدا می کنه و بعد کم کم قاطی می کنه و اگه سراغش نرم، گریه اش در می آد. در عوض تا باهاش صحبت می کنم و صدامو می شنوه، ساکت می شه و با نگاه دنبالم می گرده.

هنوزم عاشق اینه که رو پاهاش نگهش داریم و تاتی تاتی کنه و تند و تند قدم برداره. حتی اگه تو اوج کلافگی هم باشه، تا رو زمین می زاریمش و می بینه رو پاهاش ایستاده، ساکت می شه و با هیجان قدم رو می ره.

این روزها خیلی خوب می شه برای یه مدت نسبتا طولانی سرش رو گرم کرد. مثلا اینکه گاهی وقتی تو اتاقش کار دارم، تو تخت خودش می زارمش و براش دستگاه موزیکال بالای تختش رو روشن می کنم و عروسکاش رو می چینم دورش و کلی ذوق می کنه و با اشتیاق تمام دور ورش رو نگاه می کنه. عروسکهای چرخون بالای تخت رو خیلی دوست داره و ساعتها بهشون زُل می زنه و خوش می گذرونه. از همه بهتر موقعیه که پستونکش رو هم بزارم دهنش و مَک بزنه و با علاقه به دور ورش نگاه کنه و به موسیقی گوش بده. گاهی تو همین حالت خوابش می بره و اونوقته که خیلی خوش به حال من می شه.

خیلی دوست داره که باهاش صحبت کنیم. فکر کنم بعضی روزها شعر "حسنی نگو یه دسته گل" رو 50 باری براش می خونم. این روزها با صداهایی که از خودش در می آره حسابی ما رو متعجب و سرگرم می کنه. صورت آدمها اسباب بازی مورد علاقه شه و وقتی باهاش صحبت می کنیم یا همونطور که تو کتاب "صد بازی با نوزاد" نوشته، براش شکلکهای مختلف رو در می آریم، با صدای بلند می خنده و ما رو ذوق زده می کنه. به صداهای مختلفی که روزبه براش در می آره، با هیجان واکنش نشون می ده و از ته دل می خنده و اینجور موقع ها من و روزبه رو باید یکی از روی زمین جمع و جور کنه.

گاهی کاملا بی دلیل بهونۀ بغل منو می گیره و این جور موقع ها حتی تو بغل باباشم آروم نمی گیره. اونوقت به محض اینکه بغلش می کنم، ساکت و آروم مشغول بازی می شه یا اینکه سرشو می چسبونه به سینه ام و آروم به اینور و اونورش نگاه می کنه. نمی تونم توصیف کنم که اینجور وقتا چه شعف و لذتی وجودم رو لبریز می کنه و شادی چطوری تو سلولهام وول وول می زنه. با چنان محبتی به چشمهام خیره می شه و از ته دل چنان به روم لبخند می زنه که تا عمق وجودم رو می سوزونه و آتیش می زنه.

معمولا شبها نزدیک 12 که می شه، بهونۀ خواب و آرامش رو می گیره و اونوقت با هم می ریم به اتاق خواب و دستگاه موزیکال رو براش روشن می کنم و کنارش دراز می کشم و می گیرمش تو بغلم و مشغول شیر خوردن می شه. اونوقت حسابی که سیر شد و از موسیقی لذت برد، گاهی بلافاصله بیهوش می شه و گاهی هم همونطور تو بغلم آروم با خودش بازی می کنه و انگشتش رو می میکه یا اینکه هوس پستونک می کنه و بعد که خوابش برد، می گذارمش تو تخت خودش که بغل تخت خودمونه و می خوابه. الان دو سه هفته ای می شه که دخترکم تو تخت خودش می خوابه. معمولا شش ساعت رو یکسره می خوابه و بعدش باز شیر می خوره و اینبار دو ساعت یکبار شیر می خوره و می خوابه. از حدود ظهر به بعد دیگه کاملا سرحال می شه و دنبال همبازی می گرده. البته بعضی روزها هم می شه که ساعت 9 دیگه شارژه و بلند می شه و بعد از چند ساعت بازی و کنجکاوی دوباره استراحت می کنه.

باران معمولا گریه نمی کنه و دختر صبوریه. خیلی کم پیش می آد شاکی بشه و صداش رو بلند کنه. معمولا با صدا کردن و اِهِن اوهون کردن، منظورش رو می رسونه. حالا دیگه خیلی خوب می تونم علامتهاش رو از هم تفکیک کنم. وقتی که گرسنه است، وقتی که خوابش می آد، وقتی که دوست داره پوشکش عوض بشه، وقتایی که می خواد بازی کنه یا اون موقع هایی که هیچ چیش نیست و عملا فقط می خواد بغلش کنیم. معمولا وقتی که شیر می خواد، با لبهاش علامت می ده و ادای مکیدن رو در می آره یا اگه خواب باشه، شروع می کنه به مکیدن انگشت شصتش. اونوقته که بغلش می کنم و تو همون حالت خواب دنبال ممه می گرده و وقتی پیداش می کنه، فاتحانه لبخند می زنه. وقتایی هم که بغل می خواد، با چشمهاش چنان بهم ملتمسانه خیره می شه که چاره ای جز تسلیم برام نمی زاره. خلاصه که این فرشته کوچولوی ما درسهاش رو خوب بلده و فکر کنم تو دورۀ آموزشی که قبل از تولد و اومدن به این دنیا براش گذاشتن، شاگرد اول بوده.

الان که دارم می نویسم، دخترکم تو بغلم در حال نگاه کردن به انگشتهای مامانشه که تند وتند روی کیبورد حرکت می کنه. یواش یواش داره حوصله اش سر می ره و فکر کنم بهتره که کارم رو تموم کنم تا با هم گپی بزنیم.

به زود براتون عکس هم از باران می زارم. دوستتون دارم. فعلا


۱۳۸۸/۱۱/۱٧ توسط آرام بهرامی



باران به مهمانی دعوت می شود...

 بفرمائین؛ عکسم اضافه کردم.

دو هفتۀ پیش از انجمن مادران امروز تماس گرفتن و ما رو برای شرکت تو یه مهمونی دعوت کردن. از من در مورد باران و سنش پرسیدن و توضیح دادن که از همۀ اونایی که این دوره رو گذروندن دعوت شده برای اینکه دیدارها تازه بشه و حال و هوایی عوض کنیم. من یکی که خیلی خیلی خوشحال شدم و کلی از این حرکت قشنگشون تشکر کردم. مهمونی یکشنبه بود. باران خانوم برای اولین بار یه بلوز و شلوار و روشم یه ژاکت نازک پوشیده بود و خلاصه حسابی تیپ زده بود. عکسش رو براتون می زارم تا ببینین دخترم چه خانومی شده. بعدشم با مامانش دو تایی رفتن کوچه و برای اولین بار بدون کمک و دو نفری و تازه بدون آژانس و ماشین سواری رفتیم تا محل مادران امروز. سر وقت رسیدیم و روزبه هم زودتر از ما رسیده بود و کلی مامان و بابا و نی نی های کوچیک و بزرگ اونجا بودن. باران کوچکترین مهمون دعوت شده بود و بعد از اون دیگه پنج و نیم ماهه و هفت ماهه و یکسال به بالا بودن. بچه های 16 ماهه و بزرگترم بودن که مال مامانای شرکت کننده تو اولین دورۀ برگزار شده بودن. از گروه ما خیلی نیومده بودن و من کلی خورد تو ذوقم ولی فضا و حال و هوا اینقدر خوب بود که واقعا به هممون خوش گذشت. در مورد دوره ها سوال کردن و اینکه تا چه حد برامون موثر بوده و بعدشم اینکه مشکلی تو این مدت داشتیم یا نه. ما در مورد فصصل سرما و حمام و ماساژ باران سوال کردیم که خوب واقعا کار مشکلیه و خصوصا ماساژ تو هفته های اول که نوزاد خیلی کوچیکه و بعدم خیلی حوصله نداره که بهش ور برن، کار تقریبا غیر ممکنیه. مهمونی خوبی بود و به خصوص بچه های نوپا که حسابی می خواستن به همه جا سرک بکشن و همه چیز رو امتحان کنن، سر همه رو گرم کرده بودن. من کلی دالی موشه باهاشون کردم و یه باران خانوم دیگه هم اونجا بود که 14 ماهه بود و دائما سعی می کرد توجه همه رو به خودش جلب کنه. جیغ می کشید یا با صدای بلند و حالت قهقهه می خندید و بعدشم فورا به اینور و اونورش نگاه می کرد تا ببینه همه بهش نگاه می کنن یا نه. کامللا قصد جلب توجه داشت و این خیلی برای من جالب بود.

و اما می رسیم به دختر خانوم گل گلاب ما که این روزها بزرگ شدنش رو به وضوح  به رخ می کشه. با هوشیاری و توجه کامل می خنده و تا بتونه با حرکات دست و پا و صداهایی که از خودش در می آره، سعی در نرم کردن دل ما و راضی کردنمون برای بغل کردنش داره. هنوزم صبح ها وقتی که از خواب بیدار می شه، در بهترین و خوش اخلاق ترین حالت خودشه هرچند که دختر ما کلا خنده رو و خوش اخلاقه ولی من عاشق صبح هاشم مخصوصا وقتی حدودای شش و هفت دنبال ممه می گرده و در حالی که چشمهاش بسته و کاملا خوابه شیرش رو می خوره و گاهی بازم یه دو ساعتی می خوابه و گاهی چشمهای قشنگش رو باز می کنه و تا ما رو می بینه، از ته دل می خنده و قند تو دلمون آب می کنه. عاشق اینم که تو همون حالت خواب آلودگی، دست و پاهاشو می کشه و با ناز هرچه تمام تر و اداهایی که در می آره و حالتهایی که به لب و دهنش می ده، خستگی در می کنه و اگه تو این حالت بغلش کنم، خودش رو جمع می کنه و پوپوشو قُمبُل می کنه و آدم دلش می خواد درسته قورتش بده. اما نقطۀ عطفش همون خندیدن های از ته دل و به تازگی صدادارشه که واقعا آدم رو به غش و ضعف می اندازه و بهترین ها و قشنگترین عالم رو بهمون هدیه می کنه. واقعا تو این لحظه ها خوشبخت ترین آدمهای روی زمین هستیم و من به خاطر داشتن یه دختر سالم و مهربون و باهوش خدای بزرگ رو شکر می کنم.

باران فعلا رو تخت ما می خوابه ولی رو تشک خودش. البته جونم براتون بگه که شبها خودش رو اینقدر جا به جا می کنه تا بچسبه به من و بعدش می خوابه. هرچقدرم که بغلش کنم و بزارمش رو تشک خودش، باز وقتی خوابم می بره و چشم باز می کنم، می بینم سرش رو چسبونده به بازوهام و غرق خوابه. فرقی نمی کنه دمر خوابونده باشمش یا به پهلو، نمی دونم چطوری اینقدر خودش رو تکون می ده تا بیاد سمت من و بخوابه. خیلی روزها صبح که بلند می شیم، می بینم باران با یه تغییر زاویۀ 45 درجه ای جای دو نفر رو گرفته و عوضش من و باباش دوتایی تو جای یه نفر خوابیدیم. قراره که به زودی رو تخت خودش که کنار تخت ماست، بخوابونمش. دروغ چرا، بیشتر از اینکه نگران باران باشم، نگران خودمم. نمی تونم براتون توصیف کنم چقدر دیدن و لمس کردن اینکه یه موجود کوچولو اینجوری به آدم وابسته و دلبسته است و یه لمس ساده، یه بوسۀ کوچیک یا حتی چند کلام محبت آمیز می تونه اینطور بهش آرامش و راحتی ببخشه، حس خودخواهی آدم رو چقدر ارضاء می کنه. شاید بگین این حالت رو تو یه رابطۀ عشقی محبت آمیز و درست هم می شه بدست آورد ولی رابطۀ بین مادر و فرزند واقعا خیلی با روابط دیگه متفاوته. حالا می فهمم چرا خنوزم عاشق اینم که مادرم سرم رو تو سینه اش بزاره و بازوهاشو رو دور بدنم حلقه کنه. هیچ چیز به اندازۀ این حالت لذت بخش نیست. وقتی به پهلو دراز می کشم و باران روی بازوم و توی بغلم شیر می خوره، حاضرم ساعتها و بلکه روزها به همون حالت بمونم و اصلا خواب رفتگی دست و پام و درد گرفتن بازو و پهلوهام ناراحتم نمی کنه.  خدا همۀ بچه ها رو برای پدر و مادرشون حفظ کنه. خدای مهربون به خاطر این هدیۀ نایاب و بی همتای آسمونی ازت ممنونم.

تازگهیا باران دوست داره که شب حدودای ساعت 12 تا 1 به همین روش که گفتت بغلش کنم و بهش شیر بدم تا بخوابه. با هم می ریم به اتاق خواب. نور رو خیلی کم می کنم و جعبۀ موزیکالش رو روشن می کنم، اونقوت بغلش می کنم و شیر می خوره و خوب که سیر شد، خودش سینه رو ول می کنه. اونوقت به پهلو یا دمر می خوابونمش و معمولا سریع می خوابه یا اینکه گاهی هم انگشتاش رو می خوره یا پستونک بهش می دم و گاهی اوقاتم فقط کمی بازی می کنه و خود به خود می خوابه. امیدوارم این عادتش واقعا همینجوری بمونه، چون هم من خوب  و اندازه می خوابم و هم اینکه دیگه نگران بی خواب کردن بقیه و مزاحمت ایجاد کردن برای مواقعی که مهمون خونۀ مادربزگ ها هستیم، نمی شم. به همین خاطرم کیش خیلی خوب بود و شبها تا باران خانوم علائم خستگی رو نشون می داد، می رفتیم برای لالا و اصلا به مشکل نخوردیم. خیلی اوقات احساس می کردم که باران دلش برای اون حالت آرامش و سکوت تنگ شده و فقط همون حالت تو بغل گرفتن و کنارش دراز کشیدن رو می خواد. یعنی به محض اینکه بغلش می کردم و کنارش دراز می کشیدم، فورا ساکت می شد.

گفتم کیش، یادم افتاد کمی از سفر براتون بگم. سفر خیلی خوبی بود. کاملا بزرگتر شدن و هوشیارتر شدن باران رو بعد از این سفر حس می کنم. اونجا عاشق این بود که برعکس بزاریمش تو آغوشی و بریم تو پاساژها تا دور ور ورش رو خوب ببینه و حسابی محو رنگ ها و صداها و آدمهای دور و ورش بشه. از طرفی هم چندباری که دم اسکله رفتیم و کنار ساحل رو به آبی بیکران دریا نشستیم، آرامش و اکسیژن کافی و نسیم خنک و ملایمی که می وزید، حسابی بهش می چسبید. عکس هایی که با لباس های تابستونیش براتون گذاشتم، همه مال صبح هاست که همونطور که گفتم، باران پُرخنده ترین ساعت ها رو داشت. عمو امیر و خاله لیلیان خیلی برای ما زحمت کشیدن و همه جوره سنگ تموم گذاشتن. خیلی بهمون خوش گذشت و حال وهوامون حسابی عوض شد. خوشبختانه باران هم اذیت نشد و ما رو اصلا اذیت نکرد.

باران هنوزم عاشق اینه که زیر بغلش رو بگیریم و تا می تونیم دور اتاق راش ببریم تا از توانایی قدم برداشتن و حرکت کردنش لذت ببره. وقتی که از بیرون می آیم خونه، هیجان زده است و شروع می کنه به تکون دادن لبهاش و صدا در آوردن و درست انگار که داره یه چیزی رو تعریف می کنه و ما هم همیشه بهش اجازه می دیم تا می تونه بخنده و جیع بکشه و به اصطلاح حرف بزنه و بعد تازه هوس می کنه که شیرش رو بخوره. این حالت رو تو کیش خیلی داشت. تا می رسیدیم خونه، انگار که بخواد از بیرون بودنش تعریف کنه، برام تند و تند حرف می زد و بعد تازه دنبال ممه می گشت تا شیرش رو بخوره.

این روزها بیشتر می تونم به کارای خونه برسم و باران بیشتر باهام راه می آد. می شه روزهایی که ساعتها تو Baby Gym  اش بازی می کنه و با عروسکهاش حرف می زنه و می خنده و می شه روزهایی هم که تمام مدت دلش می خواد تو بغل باشه. البته انصافا از من توقع اینکه راهش ببرم رو نداره فقط می خواد بغلش کنم و اجازه بدم برای خودش به اینور و اونور نگاه کنه یا اینکه سرش رو بزاره تو سینم و چرت بزنه. هنوزم از اینکه افقی روی شکمم بخوابه یعنی از چپ به راست خودش رو ولو کنه و سرش رو بکنه زیر بغلم، لذت می بره. رو سینۀ پدرشم با کمل میل و ساعتها می خوابه و با هم کیف می کنن. این حالت برای وقتی که روزبه خسته است و خودشم تمایل به خواب داره، خیلی مناسبه.

خوب می بینم که خیلی نوشتم و با اینکه هنوز گفتنی زیاد هست، ولی چون می خوام براتون چندتا عکسم بزارم، دیگه نوشته هامو تمومش می کنم تا دفعۀ بعد. دوستتون دارم. به زودی بر می گردم. راستی بچه ها باران تازگیها وقتی شیر می خواد و نق نق می کنه، به محض اینکه می بینه دارم آماده می شم بهش شیر بدم، با صبوری کامل ساکت می شه و صبر می کنه تا سینه رو بزارم دهنش. گاهی اوقاتم تو چشمام نگاه می کنه و صدا در می آره تا سریعتر کارش رو راه بندازم. فکر کنم این مال موقع هاییه که خیلی گرسنه است. خیلی برام جالبه که تا این حد درک و شناخت از اطرافش پیدا کرده و می تونه اینقدر قشنگ رفتار کنه و حرفش رو به ما بفهمونه.


۱۳۸۸/۱٠/٢٩ توسط آرام بهرامی



باران در کیش 3

این عکس در حقیقت مال صبح روزیه که عازم کیش بودیم. چون  مامان جونم برای گذاشتن تو وبلاگ انتخابش کرده بودم، دلش نیومد ازش بگذره.

اینمهمینطور، وقتی مامان بهم خبر داد که می خوایم بریم کیش دیدن خاله لیلیان و عمو جونم، قیافم از خوشحالی اینطوری شد.

خودتون عکس خواسته بودین. مامانم حسابی افتاده رو دور تازه گرم شده. وافعا دست اون دوستی که که آدرس این سایت مربوط به آپ کردن عکس رو داده بود، درد نکنه. آدرسش اینه http://tehranpic.net/

خوب بازم عکس می خواین؟ ای به چـــــــــــــــــــــــــــــــشم! مامان خانوم لطفا ادامه بدین.

 

مامانم کلی لباسای تابستونیم رو همراش آورده بود که اونجا باهاشون جولون بدم. صبح که از خواب بلند می شم خیلی خیلی خوش تخلاقم. مامان و بابا هم تا تونستن از من عکس گرفتن. اینم آخریش که یه ژست دیگه است تقدیم به شما مخصوصا خاله پری و خاله حنا و خواهر دوست داشتنیش:

 


۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط آرام بهرامی



باران در کیش 2


۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط آرام بهرامی



باران در کیش 1


۱۳۸۸/۱٠/٢۳ توسط آرام بهرامی



خلاصۀ خبرها

١. بچه ها باران روز شنبه واکسن دو ماهگی اش رو زد. شکر خدا تب نکرد و به کمک شربت استامینوفن خیلی اذیت نشد.

٢. ما داریم فردا طی یک تصمیم ضرب العجلی می ریم سفر. کجا؟ یه جای خوب. می ریم کیش هم دیدن دوستان و عزیزان و هم دیدن جایی که سه سالی رو توش زندگی کزدیم. کیش برای ما مثل شهر خودمون می مونه.

٣. در مورد عکس من خیلی شرمندم که تند وتند براتون نمی تونم عکس های باران رو بزارم. مشکلات اینترنت رو که قبلا براتون گفتم. انشاءالله اگه کیش تونستم حتما براتون عکس جدید آپ می کنم. ضمنا قول شرف می دم به محض اینکه برم سرکار، تند و تند براتون از باران عکس بزارم. تازه شاید بتونم روزانه اینکارو بکنم تا تلافی این روزها بشه.

۴. باران این روزا حسابی عاشق قدم برداشتن و دور خونه گشتنه. عاشق اینه که زیر بغلش رو بگیریم و دور تا دور اتاق راه بره و اطراف رو نگاه کنه. باور کردنی نیست دیدن یه کوچولوی ۵٠ و چند سانتی متری که با پاهای کوچولوش راه می ره و عین آدم بزرگها قدم می زنه.

۵. همتون رو دوست دارم. ممنون از کامنت های خوبتون

۶. خاله لیلیا مهربون! ما داریم می آیم. بشمر که شمارش معکوس داره به آخرش نزدیک می شه.

٧. به زودی بر می گردم. با خبرای تازه و جدید


۱۳۸۸/۱٠/۱۳ توسط آرام بهرامی



Blog Skin