خدا رو شکر. خیلی کیف داره وقتی یه روز یکهو چشماتو باز می کنی و می بینی عدسک کوچولوی ناتوانی که با نیاز کامل به تو پا به این دنیا گذاشته بود، رشد کرده، قد کشیده، بزرگ و بزرگتر شده و توانایی انجام کارایی رو داره که روزی حتی تصورشم نمی کردی.
وقتی می بینی دختر کوچولوی خونتون تو دستشویی داره با تلاش و کشیدن قدش سعی می کنه صابون رو تو دستای کوچیکش بگیره و خودش دستاشو بشوره یا موقع غذا خوردن با مهارت عجیبی قاشق رو تو دهنش می بره و تا ته بشقابش رو جلوی چشمای متعجب تو و پدرش پاک می کنه و تازه بعدم با هیجان بهت می گه: بازم می خوام مامان! مرغشو بریز. عـــــــالی شده، دستت درد نکنه، چرا زحمت کشیدی؟!!!!!!!!
خیلی لذت بخشه وقتی صبح یکهو می بینی تو آستانۀ در آشپزخونه ایستاده بدون اینکه موقع بیدار شدن از خواب تو رو صدا بزنه، گریه کنه یا بخواد تو بغلش کنی و نازشو بکشی تا بیدار شه. تازه در حالی که جوراباشو خودش با دستای کوچولوی ماهرش پاش کرده و حواسشم بوده که دونه های مخصوص لیز نخوردن جوراب قسمت کف پاش باشه.
خیلی حال می کنی وقتی می بینی وقت مسواک زدن درست مثل یه خانم می گه: باشه مامان بیا با هم بریم فقط من خودم مسواک بزنما؟ اونوقت در حالی که بالای چهارپایه ایستاده دونه دونه مسواک رو روی دندوناش می کشه تا تو صدای تمیز شدنشون رو همونجور که همیشه خودت بهش گفتی، بشنوی و رضایت بدی. دیگه اونوقت دلت نمی آد بهش بگی: می خوای حالا من کمکت کنم تا حسابی دندونات تمیز شن؟
حالت جا می آد وقتی دختر کوچولوی خونتون تبدیل به یه پرستار دلسوز و با محبت می شه وقتی می بینه دستت رو بستی و در جواب سوالش می گی که مچ دستت یه کم درد می کنه. اونوقت هی می آد و سر و صورتت رو غرق بوسه های از ته دلش می کنه، حالت رو می پرسه، قربون صدقه ات می ره، نوازشت می کنه و از اون باحالتر اینکه بهت پیشنهاد می کنه قطره دل درد بخوری شاید خوب شی. قطره ای که خودش عاشقشه و اونو علاج همۀ دردا می دونه و خیلی لطف بزرگی بهت می کنه وقتی اجازه بده که تو هم از اون بخوری.
خدایا شکرت! بزرگ شدن لحظه به لحظه و روز به روز عروسکم رو می بینم و ناتوانم از شکرگزاری این نعمت ناب و نایاب و بی کران که ثانیه به ثانیه وجود تو رو در ذهن و روح و قلبم به تصویر می کشه و سرتاپای وجودم رو لبریز عشق تو می کنه. ناتوانم از بیان احساسم، از بیان عظمت تو، از بیان این معجزۀ کوچیک که در عین حال خیلی خیلی بزرگ و با عظمته، درست به عظمت محبت و توجه و بخشندگی تو. فقط می تونم بگم: متشکرم!
خیلی چیزا برای تعریف کردن دارم ولی به همین بسنده می کنم و به شراکت گذاشتن باقی لحظات غرق لذتم رو به دفعۀ بعدی موکول می کنم. از خدای مهربون می خوام تمام فرشته های دوست داشتنی خونه ها رو تو سلامتی و شادی و آرامش برای خانواده هاشون حفظ کنه و به همۀ زن ها خصوصا اونایی که اینروزا این آرزو رو دارن، لذت چشیدن طعم مادری رو قسمت کنه. آلهی آمین!
دوستان خوبم، دوستتون دارم. شاد و سلامت باشید!
سلام به همگی.
مدت زیادیه که فرصت نشده پای کامپیوتر بشینم که دلیلش اول از همه آنفولانزای به اصطلاح حجاج وحشتناک بود که از پا درم آورده بود و هنوزم بعد از گذشت قریب به دو هفته بهبودی کامل پیدا نکردم و دلیل دیگه اش هم حال و هوای روحی و در کل بهم ریختگیم بود که فرصت تمرکز و رسیدن به این کارو نمی داد. حالا بریم سر اصل مطلب:
دخترم این روزا خیلی بیشتر از قبل احساسات و عواطفش رو نشون می ده و همونطوری که تو طالع بینی اش هم خوندیم، واقعا نسبت به حال وهوای دور و وری هاش احساس مسوولیت می کنه و کاملا دریچۀ قلب و احساسش رو به روی همه باز کرده. بیشتر از همه برای من و پدرش احساس مادری داره و دائم می گه: شما دختر و پسر من هستید و من دوستون دارم و بغلمون می کنه و نوازشمون می کنه و تا می تونه قربون صدقمون می ره که انصافا خیلی هم مزه می ده. تو کلاس بهمون آموزش می دن که به بچه ها یاد بدیم احساساتشونو نشون بدن و در حقیقت درک درستی از حالتهاشون داشته باشن و من در مورد باران خوشحالم که این مورد رو خیلی به روشنی می بینم. مدتی که مریض بودم، دائم حالمو می پرسید و برام دلسوزی می کرد. غذا برام درست می کرد، قربون صدقه ام می رفت. می گفت: استراحت کن مامانی تا خوب بشی و اصلا ازم توقع بازی و بدو بدو نداشت. بعدم مثلا کافیه یه لباس جدید بپوشم یا کمی آرایش کنم، فورا متوجه می شه و می گه: مامان خیلی خوشگل شدیا، یا اینکه مثلا مامان چقدر این لباست قشنگه، مثل ماه شدی. در کل تمام چیزایی که شنیده و به مرور یاد گرفته، حرف به حرف ضبط کرده و به موقع تحویل می ده. در مورد موسیقی هم خیلی خوب نظرش رو بیان می کنه. این موزیک عاااااالیه. یا این یکی رو دوست ندارم، آهنگ بده. وقت غذا خوردن می گه: مامان عــــــالی شده. خـــلی خوشمزه است. کی درست کرده؟ دستت درد نکنه. چرا زحمت کشیدی؟ از طرف دیگه این روزا باران عاشق رقص و حرکات دسته جمعی و خلاصه شادی و انرژی گذاشتنه. خیلی دوست داره با هم برقصیم یا بدو بدو کنیم و فریاد بزنیم و خلاصه حسابی در تخلیۀ انرژی خودش و ما مهارت داره.
نسبت به کتابایی که توش داستانهای گرگ و ببر و کلا حیووانات وحشیه و ماشاءالله تو فرهنگ ما هم کم نیستن، مثل قبل رغبتی برای خوندنشون نشون نمی ده. مربی کلاسمون گفت که این خاص سنشه و چون همه چیز رو تو واقعیت تصور می کنه، کمی می ترسه و باید به دلش راه اومد. دائم برای خودش و ما تکرار می کنه که گرگ و شیر و ببر و پلنگ و کلا حیوونای وحشی تو جنگل زندگی می کنن و ما تو شهر زندگی می کنیم و اونا داستانهای توی کتابن و به ما کاری ندارن و ما رو اذیت نمی کنن. از طرفی عاشق اینه که قصۀ خاله پیره زن و مهمونای ناخونده و قصۀ خاله سوسکه رو براش تعریف کنیم. خودشم خیلی قشنگ و شمرده شمرده و بامزه داستان هارو مخصوصا قصۀ خاله سوسکه رو با آب و تاب تعریف می کنه.
این روزا تمام مدت نکات اخلاقی ای رو که یاد گرفته برای بقیه تکرار می کنه و کافیه کوچکترین سوتی ای بدی تا خوب حالت رو جا بیاره. 1. عزیزم وقتی غذا تو دهنته صحبت نکن. 2. وقتی داری آدامس می جوی، دراز نکش. اگه آدامست بره تو گلوت، اونوقت خفه می شی، آب می خوای دردت می آد. 3. آخ آخ آخ وقتی از دستت افتاد زمین دیگه نباید بخوریش، کثیف شده. یکی دیگه بردار. 4. بـــــــــــــــــــــاریک الله عزیز دلم! آفرین که هسته رو از دهنت درآوردی و قورت ندادی. 5. خوب قشنگم! الان شبه و دیگه باید آروم صحبت کنیم. 6. خوب حالا قصمونو گوش کردیم، دیگه باید بخوابیم. (خوشبختانه در مورد من همیشه به یه قصه کفایت می کنه ولی برای بقیه خصوصا مامانم هفت هشت ده تا قصه گوش می کنه تا رضایت بده و دست از سرشون برداره.)
چندتا از شیرین کاریهاشم براتون بگم:
دیروز به خاله مهری (دوست صمیمی من) در حالی که داره آدامس می خوره می گه: وقتی دندونات خوب تمیز شد، آدامستو می دی به من؟ وااااای باید حالت صورتش رو می دیدید. مهری شوکه شده بود. فکر کنم بچم روش نشده بود بهش بگه یه آدامس به من بده.
لااقل طلسم شکسته شد و براتون چند خطی نوشتم. سعی می کنم غیبتم رو کمتر کنم. مهمون عزیزی داریم که چهارشنبه می رسه و دو هفته ای مهمونمونه. در لابلای سرویس دادن به اون سعی می کنم حتما بهتون سر بزنم دوستای خوبم. مواظب خودتون باشید و بدونید که همیشه به فکرتون هستم.
دوستای خوبم
سخت سرما خوردم. می گن: آنفولانزای حجاجه. پارسال که مامانم از مکه برگشت، مشکلی پیش نیومد. نمی دونم امسال که حاجی نداشتیم، این آنفولانزای لعنتی از کجا پیداش شد. فقط اومدم بگم: زودی می آم و براتون می نویسم.
شاد باشید.
قربون همتون
مقدمه:
از نزدیکیای تولد باران دیگه ممه خوردن رو منحصر به شبا کردیم. قصدم این بود که حتما دو سال کامل بهش شیر داده باشم. دخترم که دیگه برای خودش خانومی شده خود به خود دقیقا از اولین شب آذر ممه نخواست و تخت برای خودش تا صبح خوابید. دقیقا زمانی که من کم کم تو فکر قطع کردن کل ممه خورون بودم و نگران که مبادا باران با این قسمت ماجرا دیگه کنار نیاد. اصلا نه سراغی، نه حرفی، نه تقاضایی! باورم نمی شد اینقدر راحت بتونم پروسه رو کامل کنم. در عوض ماشاءالله افتاده بخوردن و حسابی همه چیز رو امتحان می کنه. گهگداری هم قربون صدقۀ ممه می ره و حال و احوال دوستای قدیمیشو می پرسه، البته فقط در حد احوالپرسی! مطمئنم به خاطر درک بالا از حرفهایی بوده که من راجع به بزرگ شدنش و مستقل شدنش باهاش زدم.
یه خاطره از دو نفره گی هامون:
نیمه های شبه و من تو خواب خوش که از وول زدنا و نق نق کردنای خفیف باران بیدار می شم. دستم رو می برم تو تختش و نوازشش می کنم و فورا دستمو می گیره و خودشو می چسبونه بهش و کمی هم اون ناز و نوازشم می کنه و بعد تا چشمام دوباره گرم می شه، آروم صدا می زنه: مامان! می گم جــــــــــونم؟ می گه: مامانی من بو دادم (یعنی منو عوض کن) چکش می کنم و می بینم خبری نیست فقط خیلی جیش کرده. برای اینکه راحت بشه عوضش می کنم و باز دراز می کشیم. اینبار بلند می شه و می گه: مامان آب می خوام. شیشۀ آبش رو می دم دستش و می بینم با عجله و یه نفس تمام آبش رو می خوره. بچم تشنه بودا!... بعد دوباره دراز می کشیم. باز صدا می زنه و می گه: مامان دوباره بو دادما! خندم می گیره. فکر کنم دلش یه خورده درد می کنه که هی وول وولم می کرد یا اینکه دنبال یه راهیه پیش من باشه. باز برای احتیاط چکش می کنم و می گم: مامان جان تمیزی عزیزم و براش یه کم پودرم می زنم تا نرم تر شه و راحت بخوابه. ایندفعه می گه: مامان، چی بخورم؟ می گم: گرسنه ای عزیزم؟ قید خوابیدن رو می زنم و بغلش می کنم و خیلی آروم و بی سر و صدا بدون اینکه بابایی یا مامان عاطی رو بیدار کنیم، می ریم تو آشپزخونه و نون و پنیر خوشمزه رو می زنیم تو رگ و بعد تازه باران یادش می افته که دلشم یه کم درد می کنه. قطرۀ دل درد محبوش رو (Herbacare) بهش می دم و خیالش راحت می شه و بر می گردیم تو تختخواب و در حالی که روشنی های صبح داره کم کم هویدا می شه، خوابمون می بره.
قبل از اینکه چشمهام گرم بشه و در حالی که باران فورا خوابش برده، با خودم فکر می کنم: چقدر این فرشته ها عزیز و دوست داشتنی و مهربونن که حتی اگر صدها بار نیمه شب از خواب بیدارمون کنن و ازمون بخوان کاری براشون انجام بدیم، با کمال میل و بدون اعتراض یا حتی خم آوردن به ابرو در خدمتشون هستیم و خدا رو شکر می کنم که این توان و قدرت رو به من می ده تا بتونم بدون ناراحتی به فرشتۀ خونمون سرویس بدم. منی که هیچکس جرات نداشت وقتی خوابم، سر به سرم بزاره یا حتی برای بیدار شدن صدام بزنه چون یکدفعه ای این آرامِ نا آرام تبدیل به طوفانی می شد که همه چیزو بهم می ریخت و حسابی قاطی می کرد. چی دارم بگم جز اینکه: خدایا شکرت!
سلام به همگی دوستان
اومدم تا یه کم از شیرینکاری های دخترم رو براتون تعریف کنم تا تو این لحظه ای شیرین و دوست داشتنی با ما شریک بشین:
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی......

وظیفم بود که دوشنبه بیام و به مناسبت دومین سالروز تولد عدسک نازنینم یه پست بزارم ولی راستش اینقدر درگیر سر و سامون دادن کارا بودم که واقعا فرصت نشد. به خاطر تولد عروسکم می خواستیم شب دور همی کیک بخوریم و خوش بگذرونیم و در حقیقت یه جشن کوچیک خانوادگی بگیریم، این بود که کلی کارای ریزه ریزه داشتم که باید انجام می دادم. انشاءالله جشن اصلی رو آخر هفتۀ دیگه با حضور اقوام و آشنایان نزدیک می گیریم. اولش برنامه این بود که بچه ها رو با ماماناشون دعوت کنم ولی از اونجایی که یه سر و سامون کلی به اوضاع مبلمان و دکوراسیون خونه دادیم و همه معتقد بودن که اومدن بچه ها می تونه دردسرساز بشه و خدمت کل وسایل نوی خونه برسه، تصمیم نهایی بر این شد که جشن کودکانه رو به سال بعد موکول کنیم و بیشتر بزرگترا و دوستان دور هم جمع بشیم. دیشبم البته با حضور اعضای ساختمون و مهمتر از همه آقا ایلیا جشن با شکوهی برگزار شد و باران واقعا بهش خوش گذشت. دیدن تولدهای مختلف این اواخر و کادو بازی و هدیه هایی که در حقیقت مال بقیه بوده باعث شده بود ذهنش حسابی آماده باشه و دیروز که از صبح گل سرسبد مجلس شده بود و همه بهش تبریک می گفتن و ماچ بارونش می کردن و بیشتر از همیشه به دلش راه می اومدن، دیگه باعث شده بود حسابی سرکیف بیاد و خوشحال باشه از اینکه تولدشه. عکسهای تولد رو می زارم حتما ولی اینو بگم که با گذاشتن آهنگ تولد و دیدن کیکش و کلی کادو و خلاصه تبریک دور و وری ها و توجهات بیش از حد، اونقدر به وجد اومده بود که تند و تند می رقصید و دستاشو می چرخوند و از همه چی هم تعریف می کرد. وااااای! چه آهنگ قشنگی گذاشتی مامان؟ واااااای چقده کیکم قشنگه! وااااای عروسکمو ببین! واااااای! دستتون درد نکنه چقدر قشنگه (حالا هنوز کادو رو باز نکردیما)
دلم می خواد یه پست کامل و با دل سیر ازت بنویسم عروسک نازنین من که با اومدنت حال و هوای خونمون رو سه نفره کردی و رنگ و بوش رو صدبرابر بیشتر و دلهامون رو از همیشه گرمتر! دنیا دنیا دوستت داریم و خدای مهربون رو شکر می کنیم که تو هدیۀ آسمونی قشنگ و وصف ناشدنی رو مهمون خونۀ دلمون کرد. انشاءالله تو فرصت آخر هفته می آم و با خیال راحت کمی از اون روز قشنگ که پا به قصۀ زندگی ما گذاشتی و خونمون رو روشن کردی، برات می نویسم. فعلا فقط می خواستم بگم که:
تولدت خیلی مبارک باران جانم! انشاءالله سالیان طولانی با سلامتی، شادی و آرامش زندگی کنی و شاهد موفقیت روزافزون و سربلندی و سرفرازیت باشیم عزیز دلم!
قبل از هر کلام و سلامی می خوام تولد بابا روزبۀ عزیز و نازنین رو که نمونۀ یه همسر، همراه ، همدل و همسفر بی نظیر و همینطورم یه پدر همه چیز تمومه، از همین جا از طرف خودم و باران تبریک بگم و براش از صمیم قلب عمر طولانی و با عزت همراه با سلامتی، شادی، موفقیت و آرامش رو آرزو کنم.
می دونم که خیلی طول کشید تا بیام و بتونم پست مربوط به سفر ترکیه رو بنویسم ولی عذرخواهیمو بپذیرید چرا که خصوصا با شروع فصل پائیز، روزهای خیلی شلوغ پلوغ و پر برنامه ای رو پیش رو داشتم و دارم. مطالب رو خلاصه می کنم و دوست دارم بیشتر در مورد شیرینکاریها و شیطنت ها و شیرین زبونی های باران بنویسم که واقعا بزرگ شدن رو تو سفر بیشتر از همیشه می شد درش دید و تجربه کرد. چندتا نمونه ش رو براتون می نویسم:
ممنون از همتون که پای صحبتهام نشستین. تو پست بعدی در مورد روزانه هامون، برنامۀ مهد رفتن باران و تصمیمات جدید خودم می خوام براتون بنویسم. دعا کنید زودی فرصت نشستن و نوشتن پیدا کنم. مرسی از محبت همتون و آرزوم سلامتی و شادی همۀ شما دوستای خوبه.





نظرات ()