سلام،
خوب این پستم مربوطه به شیرین زبونی ها و شیرین کاری های باران. دلم نیومد همشو ننویسم. وقت دارین بخونین که با حاله:
- چی شده مامانی
- محبوبم نیومده پیشم. 
- چی رو مامانی؟
- نمی دونم چی رو فراموش کردم. آخ چی رو فراموش کردم؟
- 
- نه عزیزم، معلومه که نه.
- نه غصه نمی خورم، باشه. شمام غصه نخوریا، آخه من پیشتم. اگه پیشت نبودم غصه بخور! 
- دارم لیست خرید و کادوهامو آماده می کنم و همون لحظه می نویسم: امیر حسین
- مامان، امیرحسین که نام نام (خوراکی) نیست که تو لیست خرید بنویسی!!!! 











سلام دوستای خوبم
بالاخره من همت کردم و نشستم تا بنویسم. راستش دیروز فرصت کردم تا آخرین نظرات دوستان رو بخونم و بعدش از شما چه پنهون حسابی خجالت کشیدم. دوستان زیادی لطف دارن و به وبلاگ عدسک من سر می زنن و با نظرات پر مهر و محبتشون دلمون رو گرم می کنن ولی بعضی از اونا و بخصوص بعضی نظرات خصوصی باعث شد واقعا احساس دین برای نوشتن کنم. قبل از هر چیز از همۀ شمایی که اینقدر به من و باران لطف دارین و من رو واقعا با کامنت هاتون شرمنده می کنید، تشکر می کنم. از حمایتتون، از لطف و محبتتون و از حرف های مفید و فوق العاده پر انرژیتون. سعی می کنم با وجودیکه مقطع زمانی پرمشغله ای رو دارم می گذرونم، دیگه وبلاگ و پست نوشتن رو به تاخیر نندازم و هرجور شده براش وقت پیدا کنم.
و اما براتون بگم از باران خانم که علی رغم دو سال و نیمگی و مطالب فراوونی که راجع به وحشتناک بودن این دوران و رفتارهای عجیب و غریب بچه ها تو این سن و سال خوندم و می خونم و صد البته بارانم ازشون مبرا نیست، همچنان در شیرین زبونی و زکاوت و متعجب کردن ما پیشتازه. یه خانم کوچولوی فوق العاده مستقل شده. بیشتر کاراشو با میل و علاقه و البته کمی هم به دلیل تمایل به خودمحوری و استقلال طلبی، خودش انجام می ده، آماده تجربیات جدید و ماجراجویی ها و قهرمان بازی های جورواجوره و از همه جالب تر اینکه تازه سعی داره اختیار و عنان ما رو هم در دست بگیره. کافیه یه کوچولو چهرۀ من یا پدرش تغییر کنه که اونوقت خیلی با آرامش دست می اندازه دور گردنمون و همراه با ماچ و بوسه و گشاد کردن چشماش می گه: چرا عصبانی می شی؟ آروم باش عزیزم! بیا بغلم و خلاصه گاهی تا مرز جنون عصبانی و گاهی هم تا سر حد غش و ضعف به خنده می اندازتمون ( که خوب در هردو مورد باید خودمون رو کنترل کنیم) 
یادتونه نوشته بودم که چقدر به راحتی پروسۀ گرفتن از شیر به نتیجه رسید و من و باران اصلا اذیت نشدیم؟ اینبار با شروع سال جدید و با استفاده از تعطیلات عید تصمیم به گرفتن باران از پوشک داشتیم که خیلی هم خوب باهامون همکاری کرد و اولش به نتایج مثبتی هم رسیدیم ولی بعد از گذشت یه مدت احساس کردم که از این بازی نسبتا زمانبر کلافه و خسته شده و بعضی اوقات به عمد نمی خواد همکاری کنه و بعد از اینکه چندباری به گوشه کنار خونمون صفا داد (البته با مورد دوم مشکل داشت نه اولی) و منم مطالعاتمو یه مروری کردم، متوجه شدیم که باید یه استراحت کوتاه مدتی بهش بدیم تا دوباره خودش آمادگیش رو اعلام کنه و اینه که از اول این هفته خیلی بهش سخت نمی گیرم و اونم در برابر پوشک شدن مقاومتی نشون نمی ده. 
دخترکم عاشق بازیهای جدیده. اینروزا خیلی خوب با انواع بزرگ و کوچیک لگو، مدل های مختلف پازل، مکعب های اشکال و بخصوص خمیر بازی سرگرم می شه، تبحر و سرعت خوبی برای مرتب کردن پازل داره که مختص سن و هوش فراوانش در بخاطر سپردن جزییاته، نقش یه مادر کامل و ایده آل رو برای عروسکاش و تک تک اسباب بازیهاش و همینطورم برای من و پدرش بازی می کنه، عاشق اینه که چندین بار در طی روز لباس و بخصوص کفشاش رو عوض کنه و حتما هم همشون باید با هم ست باشن و لوازم آرایش (گردنبد و دستبند و تل سر و انگشتر و عطر و ماتیک) هم فراموش نمی شه، کتاب خوندن رو خیلی دوست داره هم اینکه ما براش بخونیم و هم اینکه اون برای ما تعریف کنه، عاشق رقصیدن و کلا انجام حرکات پر تحرک و بخصوص جیغ زدنه، دوست خیالیش به نام آقا پوسال همیشه و همه جا همراهشه و بعضی اوقات بقدری قشنگ به تصویر می کشتش که راستش من و پدرش گاهی ترس ورمون می داره، رفتار و آداب معاشرتش معمولا (یعنی به جز اوقاتی که رو دندۀ لج و لجبازی نرفته باشه) بزرگمنشانه و همراه با ادب و جملات خاص خودشه طوریکه بیشتر اوقات واقعا باور نمی کنی با یه بچۀ دو سال و نیمه طرف باشی و از حضورش، گپ زدن باهاش و بودن در کنارش واقعا لذت می بری، روابط عمومیش حرف نداره و معمولا تو کوچه و خیابون، تو مترو و کلا وسایل نقلیه خیلی سریع با همه رفیق می شه، کافیه یه خانم شیک پوش که معمولا به خودش زیورآلاتم زیاد آویزون کرده باشه ببینه، همچین ازش تعریف می کنه و تک تک جزییات پوشش و آرایشش رو با جملات حسابی بیان می کنه که همۀ مسافرا رو به خنده و عکس العمل و حرف زدن باهاش وادار می کنه، خیلی خوب می تونه موقعیت های مختلف رو مدیریت کنه و گاهی این تمایل به کنترل اوضاع رو می خواد رو من و پدرش هم اجرا کنه که البته ما سعی می کنیم با داشتن هوای هم میدون رو خالی نکنیم
در حینی که به شخصیت مستقل و نظرش در چهارچوب قوانین خونه احترام می زاریم. راستش! باید اعتراف کنم که جواب های هوشمندانه، رفتار زیرکانه و گاهی عکس العمل هاش بقدری جدید، عجیب غریب و جذابه که ما رو هم شوکه می کنه و واقعا برای عکس العمل سریع و به موقع غافلگیر می شیم. به همون اندازه هم این رفتاراش باعث می شه بودنش رو در کنارمون قدر بدونیم و از حضورش لذت ببریم. خداوند مهربون رو به خاطر این نعمت بزرگ شکر می کنم و از صمیم قلب برای عدسکم و همۀ کوچولوهای نازنین و فرشته های مهمون خونه ها سلامتی و شادی و آرامش رو آرزو می کنم. 
چون نمی خوام پستم طولانی شه، همین جا توقف می کنم و تو پست بعدی بازم براتون می نویسم. امیدوارم بی حرف پیش بتونم چندتا عکسم از دخترکم براتون آپلود کنم.
پیوست: عکس - بدون شرح








این روزا برام بوی خوبی داره. چند سالی بود که ذوق و شوق خاصی برای اومدن عید و نو شدن سال نداشتم ولی امسال بعد از سالها هم ذوق و شوق داشتم، هم کارامو سر فرصت و با دل آروم انجام دادم و هم سر سفرۀ هفت سین بغض کردم و چند قطره اشکی که از چشمهام چکید، دلمو نرم تر و قلبم رو آروم تر از همیشه کرد. حالا می تونم بگم برای سال جدید با تمام توان آماده و مهیا هستم.
هدایای سال نو رو مثل پارسال از دو سه ماه قبل آماده کرده بودم و همشون کادو شده یه گوشه منتظر رسیدن وقت مناسب بودن. خدائیش دیدن کلی کادو روی همدیگه یه گوشۀ اتاق کلی دل آدمو شاد می کنه و یه جورایی پر از انرژی مثبته.
تصمیم داشتیم تعطیلات عید رو در کنار خانوادۀ همسر تو استانبول بگذرونیم ولی در لحظات آخر تصمیممون عوض شد. چون جناب همسر باید هفتۀ دوم رو بیشتر سر کار باشه و به جریانات امور رسیدگی و نظارت کنه، تصمیم آخر به موندن تهران و برنامه ریزی برای یه پروژه جدید شد. حالا اگه گفتین چه پروژه ای؟ بــــــــــــــــــله، می خوایم دختر نازگلمنو (به قول خودش) از پوشک بگیریم و خوابش رو هم امید خدا تنظیم کنیم تا برای رفتن به مهد تو سال جدید آماده بشه.
از طرفی خودم امسال خیلی برنامه های جدید برای زندگیم دارم. اتفاقات خوب خیلی زیادی رو در انتظارمون می بینم و این باعث می شه، بیش از پیش با انرژی و پرتوان به سمت آیندۀ روشن قدم بردارم. انشالله اخبار رو طی زمان به اطلاع دوستان عزیزم می رسونم. الان فقط اومدم کلی انرژی مثبت براتون بفرستم و سال نو رو تبریک بگم و برای همتون سلامتی، آرامش و شادی رو در سال جدید در کنار عزیزانتون آرزو کنم.
دربارۀ شیرین زبونی های باران خانم خیلی چیزا دارم براتون بگم. ترجیح می دم تو پست بعدی در این مورد بنویسم و ضمنا اگه سایت های آپلود عکس هم همکاری کنن، حتما براتون ازش عکس جدید می زارم.
پس فعلا با آرزوی بهترین ها به خدای بزرگ می سپارمتون!
سلام به همگی، ما بالاخره موفق شدیم صفحات اینترنتیمونو باز کنیم. می خوام براتون از این روزای عدسکم بگم:
- وقتی خیلی قربون صدقه اش بری یا تند و تند حرف بزنی که خوشش بیاد، می گه: شما چقدر بامزه ای ها یا خیلی بامزه ای ها!
- به عروسکش می گه: عزیزم شلوار منو ول کن برو دیگه بازی کن، عجب روحی داریا!
- باباش داره باهاش بازی می کنه، دماغشو لیس زده، خیلی جدی به باباش نگاه می کنه و می گه: خیلی اینکارت بد بودا بابایی! اصلا کار خوبی نکردی.
- بدو بدو اومده می گه: مامان این بِی بی اصلا به حرف من گوش نمی ده. اَحصاب منو خورد کرده.
- برای ترغیب کردن باباش به بازی با خونه سازیهاش می گه: پسرم بیا کمکم کن ببینم بلدی؟ بعدم تا یه کم بازی کردن، با صدای نازک می گه: بــــــــــــاریک الله پسرم! آفرین جیگولی مگولی من!
- داره با عروسکاش بازی می کنه، می گه: مامان بیا ببین دارم با هم می جنگونمشون!
- عاشق قصه گفتن و شعرای من در آوردی خوندنشم. حرف نداره. اِکی بود اِکی نبود، زیر گنبدی کبود..... بعدم رفتیم بالا ماست بود، قصۀ ما راست بود. هوراااااا!
- بدو بدو اومده می گه: مامان من منتظرم بِی بی دنیا بیاد. یک کمی که گذشته باز می گه: مامان الان دنیا اومده چهار ماهشه!!!!!
- شب شده قاطی کرده یکهو می گه: اصلا با من دیگه کاری نداشته باشین، دست از سرم بردارین، می خوام برم شوهر موهر کنم. می گم: آخه چرا مامان؟ می گه: آخه می خوام منت خوارسو نکشم! ;-)
خدا رو شکر. خیلی کیف داره وقتی یه روز یکهو چشماتو باز می کنی و می بینی عدسک کوچولوی ناتوانی که با نیاز کامل به تو پا به این دنیا گذاشته بود، رشد کرده، قد کشیده، بزرگ و بزرگتر شده و توانایی انجام کارایی رو داره که روزی حتی تصورشم نمی کردی.
وقتی می بینی دختر کوچولوی خونتون تو دستشویی داره با تلاش و کشیدن قدش سعی می کنه صابون رو تو دستای کوچیکش بگیره و خودش دستاشو بشوره یا موقع غذا خوردن با مهارت عجیبی قاشق رو تو دهنش می بره و تا ته بشقابش رو جلوی چشمای متعجب تو و پدرش پاک می کنه و تازه بعدم با هیجان بهت می گه: بازم می خوام مامان! مرغشو بریز. عـــــــالی شده، دستت درد نکنه، چرا زحمت کشیدی؟!!!!!!!!
خیلی لذت بخشه وقتی صبح یکهو می بینی تو آستانۀ در آشپزخونه ایستاده بدون اینکه موقع بیدار شدن از خواب تو رو صدا بزنه، گریه کنه یا بخواد تو بغلش کنی و نازشو بکشی تا بیدار شه. تازه در حالی که جوراباشو خودش با دستای کوچولوی ماهرش پاش کرده و حواسشم بوده که دونه های مخصوص لیز نخوردن جوراب قسمت کف پاش باشه.
خیلی حال می کنی وقتی می بینی وقت مسواک زدن درست مثل یه خانم می گه: باشه مامان بیا با هم بریم فقط من خودم مسواک بزنما؟ اونوقت در حالی که بالای چهارپایه ایستاده دونه دونه مسواک رو روی دندوناش می کشه تا تو صدای تمیز شدنشون رو همونجور که همیشه خودت بهش گفتی، بشنوی و رضایت بدی. دیگه اونوقت دلت نمی آد بهش بگی: می خوای حالا من کمکت کنم تا حسابی دندونات تمیز شن؟
حالت جا می آد وقتی دختر کوچولوی خونتون تبدیل به یه پرستار دلسوز و با محبت می شه وقتی می بینه دستت رو بستی و در جواب سوالش می گی که مچ دستت یه کم درد می کنه. اونوقت هی می آد و سر و صورتت رو غرق بوسه های از ته دلش می کنه، حالت رو می پرسه، قربون صدقه ات می ره، نوازشت می کنه و از اون باحالتر اینکه بهت پیشنهاد می کنه قطره دل درد بخوری شاید خوب شی. قطره ای که خودش عاشقشه و اونو علاج همۀ دردا می دونه و خیلی لطف بزرگی بهت می کنه وقتی اجازه بده که تو هم از اون بخوری.
خدایا شکرت! بزرگ شدن لحظه به لحظه و روز به روز عروسکم رو می بینم و ناتوانم از شکرگزاری این نعمت ناب و نایاب و بی کران که ثانیه به ثانیه وجود تو رو در ذهن و روح و قلبم به تصویر می کشه و سرتاپای وجودم رو لبریز عشق تو می کنه. ناتوانم از بیان احساسم، از بیان عظمت تو، از بیان این معجزۀ کوچیک که در عین حال خیلی خیلی بزرگ و با عظمته، درست به عظمت محبت و توجه و بخشندگی تو. فقط می تونم بگم: متشکرم!
خیلی چیزا برای تعریف کردن دارم ولی به همین بسنده می کنم و به شراکت گذاشتن باقی لحظات غرق لذتم رو به دفعۀ بعدی موکول می کنم. از خدای مهربون می خوام تمام فرشته های دوست داشتنی خونه ها رو تو سلامتی و شادی و آرامش برای خانواده هاشون حفظ کنه و به همۀ زن ها خصوصا اونایی که اینروزا این آرزو رو دارن، لذت چشیدن طعم مادری رو قسمت کنه. آلهی آمین!
دوستان خوبم، دوستتون دارم. شاد و سلامت باشید!
سلام به همگی.
مدت زیادیه که فرصت نشده پای کامپیوتر بشینم که دلیلش اول از همه آنفولانزای به اصطلاح حجاج وحشتناک بود که از پا درم آورده بود و هنوزم بعد از گذشت قریب به دو هفته بهبودی کامل پیدا نکردم و دلیل دیگه اش هم حال و هوای روحی و در کل بهم ریختگیم بود که فرصت تمرکز و رسیدن به این کارو نمی داد. حالا بریم سر اصل مطلب:
دخترم این روزا خیلی بیشتر از قبل احساسات و عواطفش رو نشون می ده و همونطوری که تو طالع بینی اش هم خوندیم، واقعا نسبت به حال وهوای دور و وری هاش احساس مسوولیت می کنه و کاملا دریچۀ قلب و احساسش رو به روی همه باز کرده. بیشتر از همه برای من و پدرش احساس مادری داره و دائم می گه: شما دختر و پسر من هستید و من دوستون دارم و بغلمون می کنه و نوازشمون می کنه و تا می تونه قربون صدقمون می ره که انصافا خیلی هم مزه می ده. تو کلاس بهمون آموزش می دن که به بچه ها یاد بدیم احساساتشونو نشون بدن و در حقیقت درک درستی از حالتهاشون داشته باشن و من در مورد باران خوشحالم که این مورد رو خیلی به روشنی می بینم. مدتی که مریض بودم، دائم حالمو می پرسید و برام دلسوزی می کرد. غذا برام درست می کرد، قربون صدقه ام می رفت. می گفت: استراحت کن مامانی تا خوب بشی و اصلا ازم توقع بازی و بدو بدو نداشت. بعدم مثلا کافیه یه لباس جدید بپوشم یا کمی آرایش کنم، فورا متوجه می شه و می گه: مامان خیلی خوشگل شدیا، یا اینکه مثلا مامان چقدر این لباست قشنگه، مثل ماه شدی. در کل تمام چیزایی که شنیده و به مرور یاد گرفته، حرف به حرف ضبط کرده و به موقع تحویل می ده. در مورد موسیقی هم خیلی خوب نظرش رو بیان می کنه. این موزیک عاااااالیه. یا این یکی رو دوست ندارم، آهنگ بده. وقت غذا خوردن می گه: مامان عــــــالی شده. خـــلی خوشمزه است. کی درست کرده؟ دستت درد نکنه. چرا زحمت کشیدی؟ از طرف دیگه این روزا باران عاشق رقص و حرکات دسته جمعی و خلاصه شادی و انرژی گذاشتنه. خیلی دوست داره با هم برقصیم یا بدو بدو کنیم و فریاد بزنیم و خلاصه حسابی در تخلیۀ انرژی خودش و ما مهارت داره.
نسبت به کتابایی که توش داستانهای گرگ و ببر و کلا حیووانات وحشیه و ماشاءالله تو فرهنگ ما هم کم نیستن، مثل قبل رغبتی برای خوندنشون نشون نمی ده. مربی کلاسمون گفت که این خاص سنشه و چون همه چیز رو تو واقعیت تصور می کنه، کمی می ترسه و باید به دلش راه اومد. دائم برای خودش و ما تکرار می کنه که گرگ و شیر و ببر و پلنگ و کلا حیوونای وحشی تو جنگل زندگی می کنن و ما تو شهر زندگی می کنیم و اونا داستانهای توی کتابن و به ما کاری ندارن و ما رو اذیت نمی کنن. از طرفی عاشق اینه که قصۀ خاله پیره زن و مهمونای ناخونده و قصۀ خاله سوسکه رو براش تعریف کنیم. خودشم خیلی قشنگ و شمرده شمرده و بامزه داستان هارو مخصوصا قصۀ خاله سوسکه رو با آب و تاب تعریف می کنه.
این روزا تمام مدت نکات اخلاقی ای رو که یاد گرفته برای بقیه تکرار می کنه و کافیه کوچکترین سوتی ای بدی تا خوب حالت رو جا بیاره. 1. عزیزم وقتی غذا تو دهنته صحبت نکن. 2. وقتی داری آدامس می جوی، دراز نکش. اگه آدامست بره تو گلوت، اونوقت خفه می شی، آب می خوای دردت می آد. 3. آخ آخ آخ وقتی از دستت افتاد زمین دیگه نباید بخوریش، کثیف شده. یکی دیگه بردار. 4. بـــــــــــــــــــــاریک الله عزیز دلم! آفرین که هسته رو از دهنت درآوردی و قورت ندادی. 5. خوب قشنگم! الان شبه و دیگه باید آروم صحبت کنیم. 6. خوب حالا قصمونو گوش کردیم، دیگه باید بخوابیم. (خوشبختانه در مورد من همیشه به یه قصه کفایت می کنه ولی برای بقیه خصوصا مامانم هفت هشت ده تا قصه گوش می کنه تا رضایت بده و دست از سرشون برداره.)
چندتا از شیرین کاریهاشم براتون بگم:
دیروز به خاله مهری (دوست صمیمی من) در حالی که داره آدامس می خوره می گه: وقتی دندونات خوب تمیز شد، آدامستو می دی به من؟ وااااای باید حالت صورتش رو می دیدید. مهری شوکه شده بود. فکر کنم بچم روش نشده بود بهش بگه یه آدامس به من بده.
لااقل طلسم شکسته شد و براتون چند خطی نوشتم. سعی می کنم غیبتم رو کمتر کنم. مهمون عزیزی داریم که چهارشنبه می رسه و دو هفته ای مهمونمونه. در لابلای سرویس دادن به اون سعی می کنم حتما بهتون سر بزنم دوستای خوبم. مواظب خودتون باشید و بدونید که همیشه به فکرتون هستم.
دوستای خوبم
سخت سرما خوردم. می گن: آنفولانزای حجاجه. پارسال که مامانم از مکه برگشت، مشکلی پیش نیومد. نمی دونم امسال که حاجی نداشتیم، این آنفولانزای لعنتی از کجا پیداش شد. فقط اومدم بگم: زودی می آم و براتون می نویسم.
شاد باشید.
قربون همتون
مقدمه:
از نزدیکیای تولد باران دیگه ممه خوردن رو منحصر به شبا کردیم. قصدم این بود که حتما دو سال کامل بهش شیر داده باشم. دخترم که دیگه برای خودش خانومی شده خود به خود دقیقا از اولین شب آذر ممه نخواست و تخت برای خودش تا صبح خوابید. دقیقا زمانی که من کم کم تو فکر قطع کردن کل ممه خورون بودم و نگران که مبادا باران با این قسمت ماجرا دیگه کنار نیاد. اصلا نه سراغی، نه حرفی، نه تقاضایی! باورم نمی شد اینقدر راحت بتونم پروسه رو کامل کنم. در عوض ماشاءالله افتاده بخوردن و حسابی همه چیز رو امتحان می کنه. گهگداری هم قربون صدقۀ ممه می ره و حال و احوال دوستای قدیمیشو می پرسه، البته فقط در حد احوالپرسی! مطمئنم به خاطر درک بالا از حرفهایی بوده که من راجع به بزرگ شدنش و مستقل شدنش باهاش زدم.
یه خاطره از دو نفره گی هامون:
نیمه های شبه و من تو خواب خوش که از وول زدنا و نق نق کردنای خفیف باران بیدار می شم. دستم رو می برم تو تختش و نوازشش می کنم و فورا دستمو می گیره و خودشو می چسبونه بهش و کمی هم اون ناز و نوازشم می کنه و بعد تا چشمام دوباره گرم می شه، آروم صدا می زنه: مامان! می گم جــــــــــونم؟ می گه: مامانی من بو دادم (یعنی منو عوض کن) چکش می کنم و می بینم خبری نیست فقط خیلی جیش کرده. برای اینکه راحت بشه عوضش می کنم و باز دراز می کشیم. اینبار بلند می شه و می گه: مامان آب می خوام. شیشۀ آبش رو می دم دستش و می بینم با عجله و یه نفس تمام آبش رو می خوره. بچم تشنه بودا!... بعد دوباره دراز می کشیم. باز صدا می زنه و می گه: مامان دوباره بو دادما! خندم می گیره. فکر کنم دلش یه خورده درد می کنه که هی وول وولم می کرد یا اینکه دنبال یه راهیه پیش من باشه. باز برای احتیاط چکش می کنم و می گم: مامان جان تمیزی عزیزم و براش یه کم پودرم می زنم تا نرم تر شه و راحت بخوابه. ایندفعه می گه: مامان، چی بخورم؟ می گم: گرسنه ای عزیزم؟ قید خوابیدن رو می زنم و بغلش می کنم و خیلی آروم و بی سر و صدا بدون اینکه بابایی یا مامان عاطی رو بیدار کنیم، می ریم تو آشپزخونه و نون و پنیر خوشمزه رو می زنیم تو رگ و بعد تازه باران یادش می افته که دلشم یه کم درد می کنه. قطرۀ دل درد محبوش رو (Herbacare) بهش می دم و خیالش راحت می شه و بر می گردیم تو تختخواب و در حالی که روشنی های صبح داره کم کم هویدا می شه، خوابمون می بره.
قبل از اینکه چشمهام گرم بشه و در حالی که باران فورا خوابش برده، با خودم فکر می کنم: چقدر این فرشته ها عزیز و دوست داشتنی و مهربونن که حتی اگر صدها بار نیمه شب از خواب بیدارمون کنن و ازمون بخوان کاری براشون انجام بدیم، با کمال میل و بدون اعتراض یا حتی خم آوردن به ابرو در خدمتشون هستیم و خدا رو شکر می کنم که این توان و قدرت رو به من می ده تا بتونم بدون ناراحتی به فرشتۀ خونمون سرویس بدم. منی که هیچکس جرات نداشت وقتی خوابم، سر به سرم بزاره یا حتی برای بیدار شدن صدام بزنه چون یکدفعه ای این آرامِ نا آرام تبدیل به طوفانی می شد که همه چیزو بهم می ریخت و حسابی قاطی می کرد. چی دارم بگم جز اینکه: خدایا شکرت!
نظرات ()