عدسک

خدا رو شکر!
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤
 

خدا رو شکر. خیلی کیف داره وقتی یه روز یکهو چشماتو باز می کنی و می بینی عدسک کوچولوی ناتوانی که با نیاز کامل به تو پا به این دنیا گذاشته بود، رشد کرده، قد کشیده، بزرگ و بزرگتر شده و توانایی انجام کارایی رو داره که روزی حتی تصورشم نمی کردی.

وقتی می بینی دختر کوچولوی خونتون تو دستشویی داره با تلاش و کشیدن قدش سعی می کنه صابون رو تو دستای کوچیکش بگیره و خودش دستاشو بشوره یا موقع غذا خوردن با مهارت عجیبی قاشق رو تو دهنش می بره و تا ته بشقابش رو جلوی چشمای متعجب تو و پدرش پاک می کنه و تازه بعدم با هیجان بهت می گه: بازم می خوام مامان! مرغشو بریز. عـــــــالی شده، دستت درد نکنه، چرا زحمت کشیدی؟!!!!!!!!

خیلی لذت بخشه وقتی صبح یکهو می بینی تو آستانۀ در آشپزخونه ایستاده بدون اینکه موقع بیدار شدن از خواب تو رو صدا بزنه، گریه کنه یا بخواد تو بغلش کنی و نازشو بکشی تا بیدار شه. تازه در حالی که جوراباشو خودش با دستای کوچولوی ماهرش پاش کرده و حواسشم بوده که دونه های مخصوص لیز نخوردن جوراب قسمت کف پاش باشه.

خیلی حال می کنی وقتی می بینی وقت مسواک زدن درست مثل یه خانم می گه: باشه مامان بیا با هم بریم فقط من خودم مسواک بزنما؟ اونوقت در حالی که بالای چهارپایه ایستاده دونه دونه مسواک رو روی دندوناش می کشه تا تو صدای تمیز شدنشون رو همونجور که همیشه خودت بهش گفتی، بشنوی و رضایت بدی. دیگه اونوقت دلت نمی آد بهش بگی: می خوای حالا من کمکت کنم تا حسابی دندونات تمیز شن؟

حالت جا می آد وقتی دختر کوچولوی خونتون تبدیل به یه پرستار دلسوز و با محبت می شه وقتی می بینه دستت رو بستی و در جواب سوالش می گی که مچ دستت یه کم درد می کنه. اونوقت هی می آد و سر و صورتت رو غرق بوسه های از ته دلش می کنه، حالت رو می پرسه، قربون صدقه ات می ره، نوازشت می کنه و از اون باحالتر اینکه بهت پیشنهاد می کنه قطره دل درد بخوری شاید خوب شی. قطره ای که خودش عاشقشه و اونو علاج همۀ دردا می دونه و خیلی لطف بزرگی بهت می کنه وقتی اجازه بده که تو هم از اون بخوری.

خدایا شکرت! بزرگ شدن لحظه به لحظه و روز به روز عروسکم رو می بینم و ناتوانم از شکرگزاری این نعمت ناب و نایاب و بی کران که ثانیه به ثانیه وجود تو رو در ذهن و روح و قلبم به تصویر می کشه و سرتاپای وجودم رو لبریز عشق تو می کنه. ناتوانم از بیان احساسم، از بیان عظمت تو، از بیان این معجزۀ کوچیک که در عین حال خیلی خیلی بزرگ و با عظمته، درست به عظمت محبت و توجه و بخشندگی تو. فقط می تونم بگم: متشکرم!

خیلی چیزا برای تعریف کردن دارم ولی به همین بسنده می کنم و به شراکت گذاشتن باقی لحظات غرق لذتم رو به دفعۀ بعدی موکول می کنم. از خدای مهربون می خوام تمام فرشته های دوست داشتنی خونه ها رو تو سلامتی و شادی و آرامش برای خانواده هاشون حفظ کنه و به همۀ زن ها خصوصا اونایی که اینروزا این آرزو رو دارن، لذت چشیدن طعم مادری رو قسمت کنه. آلهی آمین!

دوستان خوبم، دوستتون دارم. شاد و سلامت باشید!

 

 


 
 
فرشته خانم خونۀ ما
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
 

سلام به همگی.

مدت زیادیه که فرصت نشده پای کامپیوتر بشینم که دلیلش اول از همه آنفولانزای به اصطلاح حجاج وحشتناک بود که از پا درم آورده بود و هنوزم بعد از گذشت قریب به دو هفته بهبودی کامل پیدا نکردم و دلیل دیگه اش هم حال و هوای روحی و در کل بهم ریختگیم بود که فرصت تمرکز و رسیدن به این کارو نمی داد. حالا بریم سر اصل مطلب:

 دخترم این روزا خیلی بیشتر از قبل احساسات و عواطفش رو نشون می ده و همونطوری که تو طالع بینی اش هم خوندیم، واقعا نسبت به حال وهوای دور و وری هاش احساس مسوولیت می کنه و کاملا دریچۀ قلب و احساسش رو به روی همه باز کرده. بیشتر از همه برای من و پدرش احساس مادری داره و دائم می گه: شما دختر و پسر من هستید و من دوستون دارم و بغلمون می کنه و نوازشمون می کنه و تا می تونه قربون صدقمون می ره که انصافا خیلی هم مزه می ده. تو کلاس بهمون آموزش می دن که به بچه ها یاد بدیم احساساتشونو نشون بدن و در حقیقت درک درستی از حالتهاشون داشته باشن و من در مورد باران خوشحالم که این مورد رو خیلی به روشنی می بینم. مدتی که مریض بودم، دائم حالمو می پرسید و برام دلسوزی می کرد. غذا برام درست می کرد، قربون صدقه ام می رفت. می گفت: استراحت کن مامانی تا خوب بشی و اصلا ازم توقع بازی و بدو بدو نداشت. بعدم مثلا کافیه یه لباس جدید بپوشم یا کمی آرایش کنم، فورا متوجه می شه و می گه: مامان خیلی خوشگل شدیا، یا اینکه مثلا مامان چقدر این لباست قشنگه، مثل ماه شدی. در کل تمام چیزایی که شنیده و به مرور یاد گرفته، حرف به حرف ضبط کرده و به موقع تحویل می ده. در مورد موسیقی هم خیلی خوب نظرش رو بیان می کنه. این موزیک عاااااالیه. یا این یکی رو دوست ندارم، آهنگ بده. وقت غذا خوردن می گه: مامان عــــــالی شده. خـــلی خوشمزه است. کی درست کرده؟ دستت درد نکنه. چرا زحمت کشیدی؟ از طرف دیگه این روزا باران عاشق رقص و حرکات دسته جمعی و خلاصه شادی و انرژی گذاشتنه. خیلی دوست داره با هم برقصیم یا بدو بدو کنیم و فریاد بزنیم و خلاصه حسابی در تخلیۀ انرژی خودش و ما مهارت داره.

 نسبت به کتابایی  که توش داستانهای گرگ و ببر و کلا حیووانات وحشیه و ماشاءالله تو فرهنگ ما هم کم نیستن، مثل قبل رغبتی برای خوندنشون نشون نمی ده. مربی کلاسمون گفت که این خاص سنشه و چون همه چیز رو تو واقعیت تصور می کنه، کمی می ترسه و باید به دلش راه اومد. دائم برای خودش و ما تکرار می کنه که گرگ و شیر و ببر و پلنگ و کلا حیوونای وحشی تو جنگل زندگی می کنن و ما تو شهر زندگی می کنیم و اونا داستانهای توی کتابن و به ما کاری ندارن و ما رو اذیت نمی کنن. از طرفی عاشق اینه که قصۀ خاله پیره زن و مهمونای ناخونده و قصۀ خاله سوسکه رو براش تعریف کنیم. خودشم خیلی قشنگ و شمرده شمرده و بامزه داستان هارو مخصوصا قصۀ خاله سوسکه رو با آب و تاب تعریف می کنه.

 این روزا تمام مدت نکات اخلاقی ای رو که یاد گرفته برای بقیه تکرار می کنه و کافیه کوچکترین سوتی ای بدی تا خوب حالت رو جا بیاره. 1. عزیزم وقتی غذا تو دهنته صحبت نکن. 2. وقتی داری آدامس می جوی، دراز نکش. اگه آدامست بره تو گلوت، اونوقت خفه می شی، آب می خوای دردت می آد. 3. آخ آخ آخ وقتی از دستت افتاد زمین دیگه نباید بخوریش، کثیف شده. یکی دیگه بردار. 4. بـــــــــــــــــــــاریک الله عزیز دلم! آفرین که هسته رو از دهنت درآوردی و قورت ندادی. 5. خوب قشنگم! الان شبه و دیگه باید آروم صحبت کنیم. 6. خوب حالا قصمونو گوش کردیم، دیگه باید بخوابیم. (خوشبختانه در مورد من همیشه به یه قصه کفایت می کنه ولی برای بقیه خصوصا مامانم هفت هشت ده تا قصه گوش می کنه تا رضایت بده و دست از سرشون برداره.)

 چندتا از شیرین کاریهاشم براتون بگم:

 دیروز به خاله مهری (دوست صمیمی من) در حالی که داره آدامس می خوره می گه: وقتی دندونات خوب تمیز شد، آدامستو می دی به من؟ وااااای باید حالت صورتش رو می دیدید. مهری شوکه شده بود. فکر کنم بچم روش نشده بود بهش بگه یه آدامس به من بده.

  1. موقع خوابیدن به باباش می گه: بیا پسرم. اجازه داری پیش ما دراز بکشی. دوره و زمونه عوض شده والا!
  2. تا بهش می گن دخترم، عزیزم، فوری می گه: نخیرم، من دختر عزیز مامانم هستم. بعد یه نگاهی به باباش می اندازه و فوری اضافه می کنه: عزیز دل بابامم هستما!!! حالا اگه شرایطی باشه که مامانم و بقیه نشسته باشن و خیلی هم حالش خوب باشه، شروع می کنه: این مامان عاطیَمه، اون مامان منیره مه، اون عمه غزالمه، این عمه رزا جونمه و.... الی آخر! خلاصه دل همه رو بدست می آره.

 لااقل طلسم شکسته شد و براتون چند خطی نوشتم. سعی می کنم غیبتم رو کمتر کنم. مهمون عزیزی داریم که چهارشنبه می رسه و دو هفته ای مهمونمونه. در لابلای سرویس دادن به اون سعی می کنم حتما بهتون سر بزنم دوستای خوبم. مواظب خودتون باشید و بدونید که همیشه به فکرتون هستم.


 
 
اعلام شرمندگی
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳
 

دوستای خوبم

سخت سرما خوردم. می گن: آنفولانزای حجاجه. پارسال که مامانم از مکه برگشت، مشکلی پیش نیومد. نمی دونم امسال که حاجی نداشتیم، این آنفولانزای لعنتی از کجا پیداش شد. فقط اومدم بگم: زودی می آم و براتون می نویسم.

شاد باشید.

قربون همتون


 
 
دو نفره گی های ما....
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 

مقدمه:

از نزدیکیای تولد باران دیگه ممه خوردن رو منحصر به شبا کردیم. قصدم این بود که حتما دو سال کامل بهش شیر داده باشم. دخترم که دیگه برای خودش خانومی شده خود به خود دقیقا از اولین شب آذر ممه نخواست و تخت برای خودش تا صبح خوابید. دقیقا زمانی که من کم کم تو فکر قطع کردن کل ممه خورون بودم و نگران که مبادا باران با این قسمت ماجرا دیگه کنار نیاد. اصلا نه سراغی، نه حرفی، نه تقاضایی! باورم نمی شد اینقدر راحت بتونم پروسه رو کامل کنم. در عوض ماشاءالله افتاده بخوردن و حسابی همه چیز رو امتحان می کنه. گهگداری هم قربون صدقۀ ممه می ره و حال و احوال دوستای قدیمیشو می پرسه، البته فقط در حد احوالپرسی! مطمئنم به خاطر درک بالا از حرفهایی بوده که من راجع به بزرگ شدنش و مستقل شدنش باهاش زدم.

یه خاطره از دو نفره گی هامون:

نیمه های شبه و من تو خواب خوش که از وول زدنا و نق نق کردنای خفیف باران بیدار می شم. دستم رو می برم تو تختش و نوازشش می کنم و فورا دستمو می گیره و خودشو می چسبونه بهش و کمی هم اون ناز و نوازشم می کنه و بعد تا چشمام دوباره گرم می شه، آروم صدا می زنه: مامان! می گم جــــــــــونم؟ می گه: مامانی من بو دادم (یعنی منو عوض کن) چکش می کنم و می بینم خبری نیست فقط خیلی جیش کرده. برای اینکه راحت بشه عوضش می کنم و باز دراز می کشیم. اینبار بلند می شه و می گه: مامان آب می خوام. شیشۀ آبش رو می دم دستش و می بینم با عجله و یه نفس تمام آبش رو می خوره. بچم تشنه بودا!... بعد دوباره دراز می کشیم. باز صدا می زنه و می گه: مامان دوباره بو دادما! خندم می گیره. فکر کنم دلش یه خورده درد می کنه که هی وول وولم می کرد یا اینکه دنبال یه راهیه پیش من باشه. باز برای احتیاط چکش می کنم و می گم: مامان جان تمیزی عزیزم و براش یه کم پودرم می زنم تا نرم تر شه و راحت بخوابه. ایندفعه می گه: مامان، چی بخورم؟ می گم: گرسنه ای عزیزم؟ قید خوابیدن رو می زنم و  بغلش می کنم و خیلی آروم و بی سر و صدا بدون اینکه بابایی یا مامان عاطی رو بیدار کنیم،  می ریم تو آشپزخونه و نون و پنیر خوشمزه رو می زنیم تو رگ و بعد تازه باران یادش می افته که دلشم یه کم درد می کنه. قطرۀ دل درد محبوش رو (Herbacare) بهش می دم و خیالش راحت می شه و بر می گردیم تو تختخواب و در حالی که روشنی های صبح داره کم کم هویدا می شه، خوابمون می بره.

قبل از اینکه چشمهام گرم بشه و در حالی که باران فورا خوابش برده، با خودم فکر می کنم: چقدر این فرشته ها عزیز و دوست داشتنی و مهربونن که حتی اگر صدها بار نیمه شب از خواب بیدارمون کنن و ازمون بخوان کاری براشون انجام بدیم، با کمال میل و بدون اعتراض یا حتی خم آوردن به ابرو در خدمتشون هستیم و خدا رو شکر می کنم که این توان و قدرت رو به من می ده تا بتونم بدون ناراحتی به فرشتۀ خونمون سرویس بدم. منی که هیچکس جرات نداشت وقتی خوابم، سر به سرم بزاره یا حتی برای بیدار شدن صدام بزنه چون یکدفعه ای این آرامِ نا آرام تبدیل به طوفانی می شد که همه چیزو بهم می ریخت و حسابی قاطی می کرد. چی دارم بگم جز اینکه: خدایا شکرت!


 
 
و اما این روزها....
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

سلام به همگی دوستان

اومدم تا یه کم از شیرینکاری های دخترم رو براتون تعریف کنم تا تو این لحظه ای شیرین و دوست داشتنی با ما شریک بشین:

  1. وقت خواب شده و باران دو تا کیف کوچولوش رو انداخته رو یه دستش و کیف بزرگشم اون یکی دستش و عروسکش رو نشونده تو کالسکه و دور اتاق راه می ره. می گم: مامان دیگه وقت خوابه، بیا بریم. می گه: باشه حالا صبر کن و ادامه می ده. دو دفعه که بهش می گم و باز کار خودش رو می کنه، بهش می گم: مامان جان من خستم می خوام برم بخوابم، می فهمی؟ خیلی جدی رو می کنه به من و با خونسردی تمام می گه: بیا؟ دنبالش می رم تو اتاق می بینم کلسکه رو می زاره گوشۀ اتاق و رو می کنه به من و می گه: من می فهمم، حالا بغلم کن؟ تا بغلش می کنم، می گه: حالا بریم بخوابیم. بعدم شروع می کنه از خوشحالی اومدن تو بغل من تند وتند قر دادن و رو به آینۀ تو راهرو می گه: من دختر خوبی هستم به حرف مامان آرامم گوش می کنم. می تونید قیافۀ منو تو اون لحظه تجسم کنید دیگه؟!!!!!!!!
  2. از نقاشی کشیدنش بگم که خط ها رو بی هدف رو کاغذ می کشید و تا بهش گفتم حالا منو بکش، شکل ابروهای کوجیک کوچیک وقتی آدم اخم می کنه کشید. گفتم: حالا مامان عاطی رو بکش، تند و تند نفطه نقطه کشید و بعدم که نوبت به بابایی رسید، خودکارو گذاشت وسط صفحه و عمودی محکم فشار داد و نگه داشت و گفت: این بابامه! خیلی برام جالب بود. تفسیرش دیگه باشه با خودتون!
  3. دمپایی های منو پوشیده و می خواد از لب آشپزخونه رد شه بره بیرون! رو می کنه به من و می گه: مامان به خدایی ها اصلا نمی تونم از اونجا رد شم. خندم می گیره از حالت حرف زدنش آخه خیلی راحت صحبت می کنه و الان مثلا می خواست یه جملۀ قلمبه سلمبه بگه که سخت بودن حالت رو برام توصیف کنه. بهش می گم: خوب مامان جان! دمپایی های منو پوشیدی نمی تونی رد شی دیگه. نرو خوب بمون همینجا پیش من. می گه: آخه نمی شه مامان! دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده. بعدم می گه: آخ زانوم اینقدر درد می کنه نمی تونم راه برم. تمام اینکارارو می کنه تا توجه 100 درصدی و تمام وقت منو داشته باشه. کتاب دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده رو تازگی دایی و خاله نینای مهربون براش خریدن و منم از اسم و محتواش درست خبر نداشتم. وقتی اون جمله رو گفت: واقعا جا خوردم و بعد تازه فهمیدم از کجا آب می خوره. الان دیگه تمام شعراشو حفظه و مخصوصا قسمت الاغه رو خیلی قشنگ و کامل می خونه.
  4. عروسکش رو گذاشته روی تخت بهش می گه: گریه نکنی ها؟ مثل خانوما بشین تا من کارامو بکنم. بعد دوباره رو کرده بهش می گه: می خوای بیای بغلم قربونت برم؟ بیا بیا، تو عزیز دلمی! خوابت می آد؟
  5. در راستای آهنگین شدن کل حرف زدنش هم چند تا نمونه می خوام براتون بگم. ایلیا از در اومده تو بهش می گه: سلام علیکم ستاره، همچین پسری کی داره؟ یا اینکه با هم دارن عصا بازی می کنن، ایلیا می گه: عصا عصا، مسجد شاه، باران جواب می ده: کاشکی بیفتی توی چاه. (خلاقیت رو دارین؟ خودش دیگه یه پا شاعر شده خانوم) یه بارم باباش بهش می گه فلان کارو بزار من برات انجام بدم، می گه: نه من دیگه بزرگ شدم، خانوم شدم، مثل یه برگ گل شدم! تا بهش می گم بالا چشمت ابرو، می گه: من که جیک و جیک می کنم برات، تخم (بسته به موقعیت بزرگ یا کوچیک) می کنم برات، بزارم برم؟
  6. باران اسم و فامیل طولانیش رو خیلی خوب و واضح یاد گرفته. باران آقابابایی برزگر! اسم و فامیل تمام عمه ها و فک و فامیل پدری رو هم پرسیده. نوبت به من که رسید گفتم: من مامان آرام بهرامی هستم و فامیلیم فرق می کنه. اینو داشته باشین تا شاید یکی دو هفته بعد روز مهمونی که زنگ زدم سوپری برامون یه سری جنس بیاره. خودمو معرفی کردم که بابایی هستم و بارانم رو پام نشسته بود. تا گوشی رو قطع کردم یه نیشخند خیلی با معنی زد و گفت: هِه، پس چرا می گی آرام بهرامی هستم؟ گفتی بابایی که؟ فقط تصور کنید قیافۀ منو تو اون لحظه!!!!!!!!!!!!
  7.  وقتی معنی یه کلمه ای رو نمی فهمه، می گه: این دیگه چیه؟ مثلا تو شعر خاله سوسکه: کوره راه دیگه چیه؟ مو وزوزی دیگه چیه؟ گیس عنبری دیگه چیه؟ به محض اینم که ازش بپرسی معنی فلان چیز چی می شه و ندونه یا یادش نیاد، می گه: اگه گفتی؟
  8. مهمونی تولدش تموم شده، رو کرده به من می گه: مامان با دوستام کلی بدو بدو کردم خیلی خسته شدم، حالا باید بخوابم چون پاهام درد گرفته!!
  9.  مامانم از در اومده تو با ذوق رفته جلو می گه: سلـــــام! هی گفتم: مامان بزرگم کو؟ بیاد برام خاله سوسکه بزاره.
  10. ایلیا بهش می گه: باران اینو بده من ببینم، می گه: یه ذره بزرگتر شی بهت می دم!
  11. نشوندمش کنار دستم تو آشپزخونه و دارم تو ساندویچ ساز با اسفناج ساندویچ درست می کنم. اول که گفت: من سبزی دوست ندارم و نمی خورم ولی بعد بلافاصله خودش تصحیح کرد که: دوست دارم، آخه سبزی برای بچه ها خیلی خوبه و مامان آرامم درست کرده. دست شما درد نکنه، چرا زحمت کشیدین؟ بهش می گم: حالا که من غذای خوشمزه درست کردم، جایزه بهم بوس می دی؟ می گه: نه مامانی! اگه مسواک بزنی بهت جایزه می دم.
  12. دارم با خودکار کارامو یادداشت می کنم. می گه: مامان خودکارو به منم می دی؟ می گم: چشم، صبر کن تا بدم. فورا می گه: تو که عزیز دلمی، تو که قربونت برم من، تو که این خودکارو به من می دی؟ بده دیگه، اگه ندی الان دیگه تنها می مونم ها، بعد می رم تنها تنها بدو بدو می کنم ها، تو که موبایلتو به من می دی، تو که منو دوست داری، بهت می گم: مامان اس ام اس برات اومد؟ خلاصه اینقدر بی وقفه حرف زد که نفهمیدم اصلا دارم چی کار می کنم و خندم گرفته بود و بالاخره راضی شدم.
  13. صبح از خواب بیدار شده و اومده تو بغلم، سر میز صبحانه یکهو شروع کرده تو همون حالت خواب منو ماچ بارون کرده و بعد از اینکه کلی بهم حال داده، یه نفس خوشحالی هم خودش کشیده یعنی اینکه خیلی حال کرده.
  14. پاش خورده به جایی و درد گرفته، ناله کنون می ره پیش باباش و تا می خواد نازشو بکشه، می گه: بابایی!  اگه بازی کنیم خوب می شه! در مورد من مدل فرق می کنه، می گه: مامان یه کم ممه بهم بده، حالم خوب بشه؟!!!!!!!

 
 
تولد عدسک مبارک!
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
 

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی......

                                    

 

 وظیفم بود که دوشنبه بیام و به مناسبت دومین سالروز تولد عدسک نازنینم یه پست بزارم ولی راستش اینقدر درگیر سر و سامون دادن کارا بودم که واقعا فرصت نشد. به خاطر تولد عروسکم می خواستیم شب دور همی کیک بخوریم و خوش بگذرونیم و در حقیقت یه جشن کوچیک خانوادگی بگیریم، این بود که کلی کارای ریزه ریزه داشتم که باید انجام می دادم. انشاءالله جشن اصلی رو آخر هفتۀ دیگه با حضور اقوام و آشنایان نزدیک می گیریم. اولش برنامه این بود که بچه ها رو با ماماناشون دعوت کنم ولی از اونجایی که یه سر و سامون کلی به اوضاع مبلمان و دکوراسیون خونه دادیم و همه معتقد بودن که اومدن بچه ها می تونه دردسرساز بشه و خدمت کل وسایل نوی خونه برسه، تصمیم نهایی بر این شد که جشن کودکانه رو به سال بعد موکول کنیم و بیشتر بزرگترا و دوستان دور هم جمع بشیم. دیشبم البته با حضور اعضای ساختمون و مهمتر از همه آقا ایلیا جشن با شکوهی برگزار شد و باران واقعا بهش خوش گذشت. دیدن تولدهای مختلف این اواخر و کادو بازی و هدیه هایی که در حقیقت مال بقیه بوده باعث شده بود ذهنش حسابی آماده باشه و دیروز که از صبح  گل سرسبد مجلس شده بود و همه بهش تبریک می گفتن و ماچ بارونش می کردن و بیشتر از همیشه به دلش راه می اومدن، دیگه باعث شده بود حسابی سرکیف بیاد و خوشحال باشه از اینکه تولدشه. عکسهای تولد رو می زارم حتما ولی اینو بگم که با گذاشتن آهنگ تولد و دیدن کیکش و کلی کادو و خلاصه تبریک دور و وری ها و توجهات بیش از حد، اونقدر به وجد اومده بود که تند و تند می رقصید و دستاشو می چرخوند و از همه چی هم تعریف می کرد. وااااای! چه آهنگ قشنگی گذاشتی مامان؟ واااااای چقده کیکم قشنگه! وااااای عروسکمو ببین! واااااای! دستتون درد نکنه چقدر قشنگه (حالا هنوز کادو رو باز نکردیما)

            

دلم می خواد یه پست کامل و با دل سیر ازت بنویسم عروسک نازنین من که با اومدنت حال و هوای خونمون رو سه نفره کردی و رنگ و بوش رو صدبرابر بیشتر و دلهامون رو از همیشه گرمتر! دنیا دنیا دوستت داریم و خدای مهربون رو شکر می کنیم که تو هدیۀ آسمونی قشنگ و وصف ناشدنی رو مهمون خونۀ دلمون کرد. انشاءالله تو فرصت آخر هفته می آم و با خیال راحت کمی از اون روز قشنگ که پا به قصۀ زندگی ما گذاشتی و خونمون رو روشن کردی، برات می نویسم. فعلا فقط می خواستم بگم که:

 

تولدت خیلی مبارک باران جانم! انشاءالله سالیان طولانی با سلامتی، شادی و آرامش زندگی کنی و شاهد موفقیت روزافزون و سربلندی و سرفرازیت باشیم عزیز دلم!


 
 
تولد بابا روزبه + سفرنامه ترکیه + شیرین زبونی های باران
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
 

 

قبل از هر کلام و سلامی می خوام تولد بابا روزبۀ عزیز و نازنین رو که نمونۀ یه همسر، همراه ، همدل و همسفر بی نظیر و همینطورم یه پدر همه چیز تمومه، از همین جا از طرف خودم و باران تبریک بگم و براش از صمیم قلب عمر طولانی و با عزت همراه با سلامتی، شادی، موفقیت و آرامش رو آرزو کنم.

 

می دونم که خیلی طول کشید تا بیام و بتونم پست مربوط به سفر ترکیه رو بنویسم ولی عذرخواهیمو بپذیرید چرا که خصوصا با شروع فصل پائیز، روزهای خیلی شلوغ پلوغ و پر برنامه ای رو پیش رو داشتم و دارم. مطالب رو خلاصه می کنم و دوست دارم بیشتر در مورد شیرینکاریها و شیطنت ها و شیرین زبونی های باران بنویسم که واقعا بزرگ شدن رو تو سفر بیشتر از همیشه می شد درش دید و تجربه کرد. چندتا نمونه ش رو براتون می نویسم:

  1. برای باران بلوز پائیزه و کلا لباس زیاد خریدم چون برای دو فصل پیش رو خیلی چیزا لازم داشت. بیشتر بلوزهاشو همونجا روز به روز تنش می کردم. یه روز یکیشونو که عکس عروسک داشت و خیلی خوش آب و  رنگ بود، تنش کردم و تا از اتاق اومد بیرون، رو کرد به من و گفت: مامانی خیلی مهربونی برام لباس قشنگ خریدی ها!
  2. چون قبل از سفر رفته بودیم تولد پارمین عزیزم که امسال شمع 5 سالگیش رو فوت کرد، باران حسابی جو گیر تولد و مهمونی بازی و کادو دادن بود و اونجا تا یه چیز جدید بهش می دادیم، می دوید دور اتاق و بلند بلند می خوند که: تولدم مبارک! یه بوس به من بـــــده! بعد می اومد طرف ما و لباشو غنچه می کرد. خلاصه دلبری ای می کرد که نگو و نپرس خصوصا از عمه خانم که همینطوریشم دل از کف داده است.
  3. چند روزی که اونجا بودیم، باران دائم سراغ املت گرفت و تا دلتون بخوادم خورد. یعنی کلا تو سفر بچم اشتهاش باز می شه و همش می گه: حالا چی بخورم؟ گشنمه مامان. عمه هم که یه کشو مخصوص باران خانم با انواع خوراکی ها پر کرده بود دیگه هیچی دائم در حال خوردن بود دخمله. یه شب دیروقت بود و دیگه می خواستیم بریم بخوابیم که باران اومد پیشم و گفت: واااااای مامان خیلی گشنمه، الان از گشنگی می میرم. ببین قور قور صدا می ده دلم! می گه: قــــــــــور قـــــــــور! فقط داشته باشید قیافۀ منو اونم وقتی نیمساعت قبلش کلی املت خورده بود!!!
  4. چند روزی که گذشته بود، باران به وضوح دلش برای مامانم تنگ شده بود. تو استخر به من می گه: مامان! مامان عاطی خیلی مهربونه برای من همش کتاب می خونه. اگه اذیتش کنم، برام کتاب نمی خونه. فردا دیگه می ریم پیشش.
  5. تو رستوران نشستیم که یکهو باران دست می اندازه گردن من و حالا ماچ نکن، کی بکن! باباش می گه: منم می خوام خب؟ باران می گه: نه تو برو یه بچۀ دیگه بغلت کنه. مامانمو تنها نمی زارم، آخه دوسش دارم و تنها می مونه و خلاصه تا می بینه اوضاع داره خراب می شه و قیافۀ بابایی رفته تو هم، فورا جریان عوض می شه: بیا بغلم، دوست دارم، مهربونی، من نی نی تو هم هستم و از این حرفا!
  6. دارم لباس عوض می کنم بریم بیرون که باران می گه: مامان! اجازه دارم ببینم؟ چشمهام گرد می شه، آخه باران برای همه چی اجازه می گیره ولی برای این موضوع دیگه خیلی جالب بود. بعد جالب تر از اون اینکه با خودش می گه: یه بچۀ خوب وقتی مامانش داره لباس عوض می کنه، چشمهاشو می بنده! پشتشم می کنه به من و چشمهاشو با دستاش می گیره!!!!
  7. اونجا باران زبون ترکی که نمی فهمید ولی در روابط عمومی و سعی در برقراری ارتباطش یا بقیه هیچ خللی وارد نشده بود. یاد گرفته بود به همه می گفت مِرحبا و زود با چشم و ابرو  و ناز و ادا با همه دوست می شد. مردم ترکیه هم بدتر از مال ما انگار خیلی بچه دوستن و تا می تونستن به سر و کلۀ باران دست می زدن و قروبن صدقه اش می رفتن و منو حرص می دادن. فکر کنم به هوای ریزه میزه بودنش فکر می کردن عروسکه. آخه مشکل اینجاست که از هر ده نفر نه نفر و نصفیشون سیگارین و من خوشم نمی اومد دست به بچه می زدن. باران در عوض حسابی استقبال می کرد و خوشش می اومد. بعدم می گفت: اینا چی می گن خارجی من نمی فهمم؟ هرچی می شنید تکرار می کرد و گاهی خیلی بامزه جمله هاشونو تکرار می کرد و ما ریسه می رفتیم.به مهمونی پیژامه پارتی مجموعه هم دعوت شد و بردیمش. با وجودیکه زبونشون رو نمی فهمید یکساعت و خورده ای اونجا سرگرم شد و با بچه ها بازی کرد و خیلی بهش خوش گذشت.
  8. در راستای همین نفهمیدن زبون، به سرش افتاده بود که هی می گفت: اَلوله بَلوله! منم نمی دونم برای جی اینو تکرار می کرد ولی ورد زبونش شده بود. گاهی هم همینطوری آواز می خوند و هی الوله بلوله کنون دور اتاق راه می رفت. یا می اومد پیش من و مثلا می گفت: مامان این خیلی الوله ها؟ می گفتم: یعنی چی؟ می گفت: یعنی قشنگه! یا یعنی گشنشه!!!
  9. یه شب که تلویزیون داشت حیوونا رو نشون می داد، یه صحنه ای بود که خرس ها تو آب ماهی می گرفتن. باران گفت: بابایی هم مثل خرس هاست. قوی و بزرگه، ماهی می گیره. بعد من گفتم: خوب پس من چی ام؟ گفت: تو که خرس آبی هستی!!!!
  10. در راستای اجرای اوامر باران خانم تو مغازۀ اسباب بازی فروشی، عمه خانم یه عروسک بامزه برای باران خرید که یه قد و قواره از خودش بزرگتر بود و اسمش رو هم گذاشتن سارا. تازه وقتی برگشتیم خونه، فهمیدیم که حرفم می زنه و لب و دهنش تکون می خوره و سوالها رو جواب می ده و سوالم می پرسه، البته به زبون ترکی! باران خیلی باهاش حال می کرد. فقط مشکل اینجا بود که وزنش زیاد بود و من همش نگران بودم بچم کمردرد بگیره. باران دائم در حال قربون صدقۀ سارا رفتن بود و می گفت: مامان سارا چه بوی گلی می ده! خیلی قشنگه و صد البته هرجا که می رفتیم باید ایشونو هم با خودمون حمل می کردیم. بعدم که نمایش کامل مامان بازی رو باهاش اجرا می کرد و قسمت شیردهیشم البته به بنده می رسید.
  11. کلا مدتیه که خیلی منو می بوسه و نوازش می کنه و قربون صدقه ام می ره، خصوصا اگه بفهمه کاری کرده که بگی نگی منو ناراحت یا کمی عصبانی کرده. منو می بوسه و فورا می گه ببخشید مامان نازنینم! چقدر من دوست دارم و بعدم چپ و راست ماچ مالیم می کنه. تو ترکیه روزبه به شوخی زد روی پام که یکهو باران برگشت طرفش و خیلی جدی بهش گفت: بابا حواست باشه ها، مامان عزیز دل منه! بعدم تند و تند بوسم می کرد و من غرق لذت و بابایی غرق تعجب.
  12. بچه ها فکر کنم از بس برای باران کتاب و شعر خوندیم، تمام زندگیش با شعر آمیخته شده و حتی بیشتر مکالمه ها و جملات روزانه اش هم با شعر و آهنگینه. مثلا امروز در حال خاله بازی با مامانم بهش می گه: رفتم برات جوراب خریدم از مغازه. مامان پرسید: مگه نگفتی قهوه ای می خری؟ گفت: آره مامان، قهوه ای نداشت، مشقامو خوب نوشتم، بهم داد! یا مثلا می گم: چه دختری دارم من، فوری می گه: برگ گلی داری تو!  تمام شعرها رو حتی اگر فقط یکبار شنیده باشه، کامل و پشت سر هم می خونه. از همه کامل تر شعر حسنی توی ده شلمرود رو! کلا تمام روز رو مشغول تکرار کردن جملات وابیاتیه که شنیده یا تو کتاب خونده و یا حتی فقط یکبار تو تلویزیون و مثلا تبلیغات شنیده. گاهی واقعا متعجب می شم از این قدرت حافظه و توانایی بیان کلماتِ حتی سختی که تو شعرهای قدیمی هست! با حرفا و جملات بزرگونه و معمولا به جاش دائم ما رو سورپرایز می کنه. براش آش آوردم بخوره، ماست ریختم توش. می خوره و مزه می کنه و می گه: مامان وقتی ماست می ریزی تو آش عــــــــــــالی می شه. دستت درد نکنه. خیلی از مکالمه ها و شیرین زبونی هاش تو اون لحظه واقعا باعث می شه جا بخورم ولی یادم نمی مونه و اینروزا هم فرصت یادداشت کردنم خیلی کمه ولی فقط می تونم بگم: از دیدن لحظه لحظه های بزرگ شدن و قد کشیدن و ارتباط برقرار کردنش لذت می برم و خداوند رو هر ثانیه و هر لحظه از داشتن چنین هدیۀ گرانبهایی که یه معجزۀ عینیه شکر می کنم و بازم می دونم که قاصرم از بیان عظمت این معجزه و به جا آوردن درست شکرگزاریش.

 ممنون از همتون که پای صحبتهام نشستین. تو پست بعدی در مورد روزانه هامون، برنامۀ مهد رفتن باران و تصمیمات جدید خودم می خوام براتون بنویسم. دعا کنید زودی فرصت نشستن و نوشتن پیدا کنم. مرسی از محبت همتون و آرزوم سلامتی و شادی همۀ شما دوستای خوبه.


 
 
الوعده وفا
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
 


 
 
← صفحه بعد