|
سلام به دوستان ِ باران و مامانش
دروغ چرا؟ راستش! این چند وقته اصلا بالکل وبلاگ و نوشتن پست رو فراموش کرده بودم. دیشب به خودم اومدم و دیدم اوووووووووَه، خیلی وقته که سری به این خونۀ گرم و فضای صمیمی نزدم. مخصوصا که باران خانوم کلی بزرگتر شده و می شه راجع بهش کلی نوشت. خیلی از روزها اصلا متوجه نمی شم چطور زمان می گذره و شب می شه و تمام مدت مشغولم. مخصوصا که این روزها سعی می کنم زیادم تو خونه نمونم.
جونم براتون بگه که این فرشته کوچولوی ما نهم بهمن سه ماهه شد. یعنی امروز سه ماه و هشت روزشه و برای خودش خانومی شده. عاشق بیرون رفتن از خونه و مهمونی و آدمهای جدید و جاهای تازس. از سفر کیش به اینطرف خیلی خیلی هوشیارتر و دقیق تر و بگی نگی شیطون تر شده. خلاصه که تلافی همه سالهای سر کار رفتن رو در آورده و این روزها ما مادر و دختر تو همۀ مهمونی های خانوادگی و دوره ها که قبلا به خاطر کار از خیرشون می گذشتم، شرکت می کنیم.
باران این روزا تا اونجا که بتونه در برابر خواب مقاومت می کنه و مخصوصا اگه تو یه فضای جدید باشه، سعی می کنه خودش رو بیدار نگه داره و کمتر بخوابه و عوضش به اطرافش خیلی با حوصله و اشتیاق بیشتری نگاه می کنه. عاشق وقتاییم که داره تو بغلم شیر می خوره یا بازی می کنه و یکهو سرشو برمی گردونه به سمت بالا و با اون چشمهای قشنگ طوسی رنگش تو چشمهام خیره می شه، انگاری که می خواد چک کنه ببینه تو بغل کیه و کجاست.و بعدش که خاطر جمع می شه از ته دل می خنده و گاهی هم برای ناز کردن خودشو زیر بغلم قایم می کنه.
خیلی خوب من و روزبه رو می شناسه و تشخیص می ده و برامون تا بتونه ناز می کنه وخلاصه که دل ما رو حسابی ضعف می بره. گاهی منو متعجب می کنه، چون به محض اینکه از جلو چشمش دور می شم، صدا می کنه و بعد کم کم قاطی می کنه و اگه سراغش نرم، گریه اش در می آد. در عوض تا باهاش صحبت می کنم و صدامو می شنوه، ساکت می شه و با نگاه دنبالم می گرده.
هنوزم عاشق اینه که رو پاهاش نگهش داریم و تاتی تاتی کنه و تند و تند قدم برداره. حتی اگه تو اوج کلافگی هم باشه، تا رو زمین می زاریمش و می بینه رو پاهاش ایستاده، ساکت می شه و با هیجان قدم رو می ره.
این روزها خیلی خوب می شه برای یه مدت نسبتا طولانی سرش رو گرم کرد. مثلا اینکه گاهی وقتی تو اتاقش کار دارم، تو تخت خودش می زارمش و براش دستگاه موزیکال بالای تختش رو روشن می کنم و عروسکاش رو می چینم دورش و کلی ذوق می کنه و با اشتیاق تمام دور ورش رو نگاه می کنه. عروسکهای چرخون بالای تخت رو خیلی دوست داره و ساعتها بهشون زُل می زنه و خوش می گذرونه. از همه بهتر موقعیه که پستونکش رو هم بزارم دهنش و مَک بزنه و با علاقه به دور ورش نگاه کنه و به موسیقی گوش بده. گاهی تو همین حالت خوابش می بره و اونوقته که خیلی خوش به حال من می شه.
خیلی دوست داره که باهاش صحبت کنیم. فکر کنم بعضی روزها شعر "حسنی نگو یه دسته گل" رو 50 باری براش می خونم. این روزها با صداهایی که از خودش در می آره حسابی ما رو متعجب و سرگرم می کنه. صورت آدمها اسباب بازی مورد علاقه شه و وقتی باهاش صحبت می کنیم یا همونطور که تو کتاب "صد بازی با نوزاد" نوشته، براش شکلکهای مختلف رو در می آریم، با صدای بلند می خنده و ما رو ذوق زده می کنه. به صداهای مختلفی که روزبه براش در می آره، با هیجان واکنش نشون می ده و از ته دل می خنده و اینجور موقع ها من و روزبه رو باید یکی از روی زمین جمع و جور کنه.
گاهی کاملا بی دلیل بهونۀ بغل منو می گیره و این جور موقع ها حتی تو بغل باباشم آروم نمی گیره. اونوقت به محض اینکه بغلش می کنم، ساکت و آروم مشغول بازی می شه یا اینکه سرشو می چسبونه به سینه ام و آروم به اینور و اونورش نگاه می کنه. نمی تونم توصیف کنم که اینجور وقتا چه شعف و لذتی وجودم رو لبریز می کنه و شادی چطوری تو سلولهام وول وول می زنه. با چنان محبتی به چشمهام خیره می شه و از ته دل چنان به روم لبخند می زنه که تا عمق وجودم رو می سوزونه و آتیش می زنه.
معمولا شبها نزدیک 12 که می شه، بهونۀ خواب و آرامش رو می گیره و اونوقت با هم می ریم به اتاق خواب و دستگاه موزیکال رو براش روشن می کنم و کنارش دراز می کشم و می گیرمش تو بغلم و مشغول شیر خوردن می شه. اونوقت حسابی که سیر شد و از موسیقی لذت برد، گاهی بلافاصله بیهوش می شه و گاهی هم همونطور تو بغلم آروم با خودش بازی می کنه و انگشتش رو می میکه یا اینکه هوس پستونک می کنه و بعد که خوابش برد، می گذارمش تو تخت خودش که بغل تخت خودمونه و می خوابه. الان دو سه هفته ای می شه که دخترکم تو تخت خودش می خوابه. معمولا شش ساعت رو یکسره می خوابه و بعدش باز شیر می خوره و اینبار دو ساعت یکبار شیر می خوره و می خوابه. از حدود ظهر به بعد دیگه کاملا سرحال می شه و دنبال همبازی می گرده. البته بعضی روزها هم می شه که ساعت 9 دیگه شارژه و بلند می شه و بعد از چند ساعت بازی و کنجکاوی دوباره استراحت می کنه.
باران معمولا گریه نمی کنه و دختر صبوریه. خیلی کم پیش می آد شاکی بشه و صداش رو بلند کنه. معمولا با صدا کردن و اِهِن اوهون کردن، منظورش رو می رسونه. حالا دیگه خیلی خوب می تونم علامتهاش رو از هم تفکیک کنم. وقتی که گرسنه است، وقتی که خوابش می آد، وقتی که دوست داره پوشکش عوض بشه، وقتایی که می خواد بازی کنه یا اون موقع هایی که هیچ چیش نیست و عملا فقط می خواد بغلش کنیم. معمولا وقتی که شیر می خواد، با لبهاش علامت می ده و ادای مکیدن رو در می آره یا اگه خواب باشه، شروع می کنه به مکیدن انگشت شصتش. اونوقته که بغلش می کنم و تو همون حالت خواب دنبال ممه می گرده و وقتی پیداش می کنه، فاتحانه لبخند می زنه. وقتایی هم که بغل می خواد، با چشمهاش چنان بهم ملتمسانه خیره می شه که چاره ای جز تسلیم برام نمی زاره. خلاصه که این فرشته کوچولوی ما درسهاش رو خوب بلده و فکر کنم تو دورۀ آموزشی که قبل از تولد و اومدن به این دنیا براش گذاشتن، شاگرد اول بوده.
الان که دارم می نویسم، دخترکم تو بغلم در حال نگاه کردن به انگشتهای مامانشه که تند وتند روی کیبورد حرکت می کنه. یواش یواش داره حوصله اش سر می ره و فکر کنم بهتره که کارم رو تموم کنم تا با هم گپی بزنیم.
به زود براتون عکس هم از باران می زارم. دوستتون دارم. فعلا
|