عدسک

تصمیم کبری
نویسنده : آرام بهرامی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
 

راستش! یکی از دوستان سوال جالبی پرسیده بود که چون دامنۀ پاسخم خیلی به درازا می کشید، تصمیم گرفتم اصلا یه پست در موردش بنویسم. اونم قضیۀ بچه دار شدنه.  

اول اینو بگم که من و روزبه هر دو عمیقا به این اعتقاد داریم که ریشۀ خوشبختی و داشتن یه رابطۀ زناشویی موفق و توام با آسایش، شناخت قبلی زن و مرد از هم و به قولی داشتن یه دوران نامزدی نسبتا طولانی مدته. اینو ما همیشه به دوستامون و اونایی که ازمون می پرسن، راز بقای یه رابطۀ زناشویی چیه، صادقانه می گیم. خیلی از خانواده ها اعتقاد دارن که چون دختر و پسر مثل آتیش و پنبه هستن، باید همون اول که آشنا شدن یا دل به هم دادن، عقدشون کرد و به قولی رابطه رو شرعی کرد و خوب بعدشم که همه می گن دختر عقدی رو نمی شه زیاد نگه داشت و باید بره خونۀ شوهرش و اینه که تو بیشتر مواردی که خودم دیدم یا شنیدم، زن و مرد واقعا فرصت چندانی برای رفت و آمد و شناخت همدیگه پیدا نمی کنن. ابله البته شکر خدا الان تو خیلی از خانواده ها برخورد با این مورد بهتر شده و با رابطۀ طولانی تر دختر و پسرها کنار می آن ولی هنوزم خیلی جاها زوج های ما بعد از ازدواج لطمۀ این نوع برخوردهای اعتقادی و تعصبی خانواده هاشون رو می خورن. یعنی وقتی دوران طلایی نامزدی و قربون صدقه و عشقولانه بازی ها و آسمون ریسمون بافی و قول های آنچنانی که به هم می دادن به سر می آد و دو نفر می رن زیر یه سقف، خودشونو مواجه با دنیایی از ناشناخته ها می بینن که کنار اومدن باهاشون صبر ایوب و عمر نوح می خواد.

حالا شما فکر کنین، حتی من و روزبه هم که قبل از ازدواج نزدیک به سه سال با هم آشنایی داشتیم، همکار بودیم، رفت و آمد داشتیم، سفر رفتیم، کلی تو سر و کلۀ هم زدیم و خلاصه با کلی آمادگی بالاخره تصمیم به رفتن زیر یه سقف گرفتیم، اون اوایل بگی نگی تو شوک بودیم و حتی هنوزم گاهی پیش می آد که زوایایی از وجود هم رو کشف می کنیم که تا امروز کاملا برامون ناشناخته بوده و اینه که یکهو در بعضی موارد به نظرمون می آد شخصی که شریک زندگیمونه، انگار برامون یه غریبه است و باید برای شناخت بیشترش تلاش کنیم.    متفکر

کلا یه مدت زمانی لازمه تا آدم بتونه کم کم و با پیش اومدن موقعیت های مختلف با خلق و خو و منش شریک زندگیش آشنا بشه و اونوقت تنها در صورتی که هر دو نفر سعی کنن و بخوان، می شه با کمی از خودگذشتگی، صراحت و آمادگی برای تغییر، زندگی مشترک رو تبدیل به یه رابطۀ شیرین و لذت بخش کاملا دوطرفه کرد. مهمترین و اساسی ترین اصلشم به نظر من صداقت، حرف زدن با هم، اعتماد کردن و صد البته احترام به آزادی طرف مقابله.  به نظر من ازدواج هم درست مثل یه گیاهی که تو خاک می کارینش، نیاز به رسیدگی، تغذیه، گاهی هرس کردن علف های هرز اطرافش و خلاصه توجه مستمر داره تا باپرجا بمونه و رشد کنه.

حالا شما تصور کنین زن و شوهری رو که تازه زندگی مشترکشون رو شروع کردن، هنوز دستشون نیومده که مسئولیت های فردی قبل از ازدواج رو با مسئولیت های مضاعف بعد از ازدواج چطوری باید تلفیق کنن، به جز توقعات طرف مقابلشون، دو تا خانواده هم هستن که باید همه جوره بهشون توجه بشه و توقعاتشون برآورده شه، کار بیرون و کار خونه، دوست و رفیق های قبلی و روابط چندگانه ای که داشتن، همه یه طرف، تمام عادت هایی که تا حالا می شه گفت لااقل تو 20 سال اول زندگیشون منطبق بر شخص خودشون بوده، حالا باید با در نظر گرفتن یه نفر دومی باشه. حتی شرایط خوابیدن آدم هم تغییر می کنه. همین که یه نفر دیگه داره حتی تو جای خواب تو هم شریک می شه، خودش کلی تغییرات ایجاد می کنه. یادمه، چون من عادت دارم موقع خوابیدن خودمو آروم آروم تکون می دم و به اصطلاح برای خودم لالایی می خونم تا خوابم ببره، اینکارم اوایل باعث بیدار شدن و تعجب روزبه می شد. البته بگذریم که الان اونم خودشو بگی نگی تکون می ده ها!!!!   خنده خلاصه می خوام بگم شروع یه زندگی مشترک واقعا یه تغییر به تمام معنی تو همۀ ابعاد زندگیه و اونایی می تونن موفق باشن که این تغییر رو با آمادگی و شناخت، تمام و کمال بپذیرن.

اما موضوع اصلی صحبتم بعد از این همه حاشیه چینی، بچه دار شدنه.    یادمه اون اوایل همه می گفتن، از این روزا لذت ببرین. دست و پاتونو کسی نگرفته، تا می تونین برین و بیاین و سفر کنین و بگردین. بزارین حال زندگی رو ببرین. امان از روزی که بچه سر و کله اش پیدا بشه. دیگه آزادی بی آزادی. محور زندگی اون بچه خواهد بود.  

    

من اصلا به این موضوع از این دید کاری ندارم. به نظر من پروسۀ نی نی دار شدن یه جورایی اهمیتش صد برابر بیشتر از تصمیم برای ازدواج و شریک دار شدنه. یعنی آدما باید همه جوره و شاید بتونم بگم 1000% آمادگیشو داشته باشن و بعد برای این موضوع اقدام کنن. من اصلا نمی تونم درک کنم چطور می شه که بعضی ها دو سه ماه از زندگیشون نگذشته باردار می شن و می تونن با این موضوع کنار بیان. اینجا دیگه دو نفرن که باید تصمیم بگیرن و باور کنید حتی ما هم که نزدیک به 6 ماه فقط در این مورد صحبت کردیم و مشاوره گرفتیم و  موضوع رو بالا پائین کردیم، بعد از بارداری من یه جورایی از موقعیت جدیدی که توش قرار گرفتیم شوکه شدیم. الان براتون می گم چرا. سوال

متخصص ها از بارداری به عنوان انقلاب هورمون ها در زن یاد می کنن. یعنی اینکه میزان هورمونهای زنانه که باید بدن رو برای نگه داری و پرورش جنین آماده کنه، به قدری بالا می ره که اخلاق و رفتار زن رو یه جورایی زیر و رو می کنه. از چیزایی بدتون می آد که براتون خوشایند بوده. چیزایی که ازشون متنفر بودین، یکهو براتون خوشایند می شه. عصبی، بداخلاق، گوشه گیر، حساس و زودرنج، نگران، هراسون، کلافه و خلاصه حسابی قر و قاطی می شین. بوها و طعم ها و حتی در مواردی آدمها براتون غیرقابل تحمل و ناراحت کننده می شن. بعضی خانوم ها حتی به بوی همسراشون واکنش نشون می دن و به محض اینکه اونا دور و ورشون بیان، تهوع شدید بهشون دست می ده. فکر کنید؟ از این بدترم می شه. در مورادی هم زن به قدری تغییر میکنه که حتی برای خودش یه دنیای ناشناخته می شه. متاسفانه این مورد شامل حال بنده بود و حالا شما خودتونو بگذارید جای بنده خدا آقای همسر بی چارۀ من. یادمه اوایل بارداریِ من یه روز سرکلاس مربوط به گام بارداری به مربی می گفت: "من الان بیشتر از 10 ساله که با خانومم آشنا هستم و یه جورایی فکر می کردم همۀ زوایای وجودی و خلق و خوهاشو می شناسم ولی الان واقعا حیرون و سرگردونم، همش فکر می کنم این کیه که جلو روی من قرار گرفته؟ تجربه هام برای شاد کردنش و یا بیرون آوردنش از کلافگی و به هم ریختگی اصلا در حال حاضر به دردم که نمی خوره هیچ، تازه می تونه نتیجۀ کاملا معکوس هم داشته باشه. مثلا درست تو موقعیتی که فکر می کنم اگه الان اینو بگم، می خندونمش، یکهو آنچنان به هم می ریزه و فریاد می زنه یا می زنه زیر گریه که من فقط با دهن باز می تونم نگاه کنم." بنده خدا واقعا راست می گفت. شما فکر کنید من حتی خودمم برای خودم بیگانه شده بودم، تا چه برسه برای اون.  

حالا شما فکر کنید به حرفای بعضی از بزرگترا که مثلا وقتی می بینن یه زن و شوهری با هم مشکل دارن، می گن راه حلش فقط بچه دار شدنه و یا اینکه هنوز دو سه ماه از زندگی مشترک دو نفر نگذشته، حرفاشون شروع می شه که پس کی نی نی دار می شین و اگه خبری نشه، متلک ها و حرفای طعنه دارشونو به سمت اون زن و شوهر روونه می کنن. 

     

باردار شدن زن ها رو وارد یه مرحلۀ کاملا متفاوت از زندگی می کنه. یه مرحلۀ کاملا جدید، یه دنیای ناشناخته. به همون نسبت هم می تونه یه شوک برای مردها به حساب بیاد. چون شما به عنوان کسی که دارین بچه رو در درونتون حمل می کنید و با تغییرات اون هر لحظه به طور زنده در تماس هستید، یه ارتباطی رو ناخودآگاه با جنینتون برقرار می کنید. ولی در مورد آقایون چیز قابل لمس و درکی هنوز وجود نداره و اونا فقط تغییرات شما رو که معمولا چندان هم خوشایند نیست می بینن. یه جورایی انگار فاصله ای رو بین خودشون و شما حس می کنن. این رو من از زبون روزبه می گم که خدا رو شکر جزو اون دسته از آدماییه که حرف دلش رو می زنه والا باور کنید از هر 10 تا مرد شاید 9 تاشون حتی به زبون نیان که چه نگرانی ها و مشکلاتی دارن. اینو تو کلاسی که می رفتیم به وضوح و ملموس دیدم. جدا از نگرانی هایی که سراغ مردها می آد، مثلا ترس از مسولیت جدیدی که می خواد به موارد قبلی اضافه بشه، اینکه آیا از نظر اقتصادی می تونن از پس هزینه ها بر بیان، اینکه اومدن یه بچه چقدر محدودیت براشون خواهد داشت و هزاران هزار فکر دیگه، مواجه شدن با زنی که شریک زندگیشونه و حالا کاملا تغییر رویه داده و یه جورایی منزوی تر و درونگرا تر شده، واقعا می تونه یه فاجعه باشه.  کلافه استرس

یادمه بعضی روزا که بیدار می شدم، می دیدم، روزبه نشسته و داره با تعجب به شکم من نگاه می کنه و غرق در افکارشه. ازش سوال میکردم موضوع چیه و می گفت که نمی تونه موضوع رو هضم کنه. چون هنوز چیزی حس نمی کنه، نمی تونه ارتباطی با بچه برقرار کنه و این به شدت آزارش می ده. بهش می گفتم خوب بابا جون! منم هنوز چیزی حس نمی کنم. ولی مشغولیت فکری اون خیلی بیشتر از من بود، چون لااقل من تغییراتی رو روز به روز در درونم حس می کردم. تازه روزبه از اون مردهایی بود که واقعا دلش می خواست تو احساسات و درک من از موقعیت جدید شریک باشه یا اینکه با بچه ای که تو راهه ارتباط برقرار کنه. این در مورد خیلی از مردها کاملا متفاوته چون اونا روحیه هاشون با ما فرق داره.  

  باور کنید خیلی احساس عجز می کردم وقتی می دیدم نمی تونم کمکی برای برقراری این ارتباط بکنم و اینجور اونو به هم ریخته و نگران می دیدم.    اولین باری که آرامش و شادی رو تو صورت روزبه دیدم، اون روزی بود که برای سونوگرافی با هم رفتیم و دکتر قسمت های مختلف جنین رو برای روزبه توصیف کرد و به خصوص بعد از اینکه گفت یه دختره، من احساس کردم، تازه موضوع برای روزبه ملموس و قابل درک شد.

اینا رو گفتم برای اینکه یه نکتۀ خیلی مهم رو بگم. اون اینکه اگه خدای نکرده زن و شوهری هنوز فرصت کافی برای شناخت هم رو پیدا نکرده باشن و یا اینکه کوچکترین اختلافی بینشون وجود داشته باشه، اومدن یه بچه می تونه اون شکاف رو روز به روز بزرگ و بزرگتر کنه و کار رو به جایی بکشونه که زن و مرد بعد از تولد کودکشون و گذشت چند ماه برای هم یه بیگانه به حساب بیان و شاید اونوقت تنها دلیل کنار هم موندنشون همون بچه ای می شه که تو بهترین حالت هردوشون در قبال بوجود آوردنش احساس مسئولیت می کنن. حالا فکر کنید، یه همچین رابطه ای چقدر می تونه سالم باشه و یا اینکه این زن و مرد تا چه حد می تونن تو این رابطه به نیازهای هم پاسخ بدن؟ مهم تر اینکه یه همچین رابطه ای چقدر می تونه رو اون بچۀ تازه از راه رسیدۀ بی گناه تاثیر داشته باشه. بچه ای که وقتی به دنیا می آد نیاز به رسیدگی تمام وقت داره و یه جورایی لااقل مادر رو تمام وقت متعلق به خودش می کنه، می تونه یه فاکتور خطر و یه عامل تهدید برای رابطۀ پدر و مادری باشه که هنوز موفق به شناخت هم نشده، تو سیکل بازی روزگار به دام افتادن و تو مسیری که به عقیدۀ اکثریت همه موظفن ازش عبور کنن، تسلیم نظریۀ بقاء نسل و بچه دار شدن شدند. راهی که هممون فکر می کنیم، چون بقیه رفتن و می رن، ما هم موظفیم ازش عبور کنیم.  

می دونم خیلی حرف زدم و خستتون کردم ولی من واقعا فکر می کنم که این موضوع خیلی مهمه و جای بحث و صحبت زیاد داره. دلم می خواد دوستانی که تو این مورد تجربه دارن، ما رو هم به نصیب نزارن و حتی اونایی هم که هنوز وارد این مراحل نشدن، اگه نظری دارن، برامون بنویسن.

توصیۀ من به دوستانی که در آستانۀ ازدواج یا تصمیم برای بچه دار شدن هستن، تنها اینه که قبل از هر تصمیمی تمام جوانب موضوع رو بسنجن. تا می تونن جنبه های مختلفش رو در نظر بگیرن. از آدمای با تجربه شرایط قبل و بعدشون و تجربه هایی رو که کسب کردن، بپرسن، خیلی باز و مفصل در مورد نظر همدیگه در این رابطه صحبت کنن. آمادگی هر دو طرف رو بسنجن (واقعا آماده بودن یک نفر اصلا اصلا کافی نیست) و خلاصه وقتی که احساس کردن 100% که نه بلکه 1000% از هر نظر آمادگی دارن، اونوقت اقدام کنن.

می دونین چرا؟ اونوقت دیگه از حرف ها و نظرات اطرافیان به وحشت نمی افتین و ترس سراغتون نمی آد. آخه همونایی که تا حالا شما رو تشویق به بچه دار شدن میکردن، حالا به هدفشون رسیدن و می بینین که موضعشون کاملا فرق کرده. حالا وقتشه که گوشتون رو پر کنن از مشکلات و بلاهایی که بچه سرتون می آره، از اینکه چقدر دست و پاتون رو می بنده، شبهایی که نمی تونین بخوابین، گریه های بی امونش، جدایی بین زن و شوهرا و خلاصه جونم براتون بگه که اگه آمادگی ای رو که گفتم نداشته باشین، چشماتونو باز می کنین و می بینین دور از جون عجب غل.... کردین و دیگه راه برگشتم ندارین. ولی وقتی با چشم و گوش باز تصمیم به این کار گرفته باشین، مثل من در جواب همۀ این صحبت ها و صحبتهایی صد برابر ترسناک تر و بدتر از اینا که من خودسانسوری کردم، فقط می گین: " هرکه طاووس خواهد، جور هندوستان کشد." نیشخند    

 اگه اینجوره، اگه آمادگی رویارویی با هزاران هزار تجربۀ کاملا جدید رو دارید، اگه برای بالا و پائین های زندگی اونم با شدت و حالت های کاملا متفاوت برای هر زوج آماده هستید، اگه ترسی از تغییر اونم در تمام زوایا و جوانب زندگیتون ندارید، اگه آمادۀ استقبال از یه دنیای جدید هستید و بالاخره اگه شریکتون رو به تمام معنا همدل و همراه ورفیق راهتون می دونید، ورودتون رو به دنیای زیبا و پر از هیجان مادر و پدر شدن خوش آمد می گم. این شما و این دنیای زیبای عدسکی......