حس شکرگزاریه ناب

 سلام به همه
دوست داشتم یه تجربه و حس خوبمو باهاتون شریک بشم. چند روزیه که دوست دارم بنویسمش ولی فرصتش پیش نیومده بود.
ما معمولا بیشترین زمانمون رو تو یه حالت حرکت و عجله و تکاپو برای انجام کارهامون می گذرونیم. اکثرا یه کاری هست که باید انجامش بدیم و خود من جزو اونایی هستم که کمتر پیش میاد بشینم و کاملا در حال استراحت یا به اصطلاح بی عملی باشم. در هر حالی که باشیم بازم حتما براتون پیش اومده که گاهی لحظات نابی از لذت و آرامش رو تجربه کنین. چون ما معمولا در حال انجام هرکاری هم که باشیم، دائما با افکار و احساساتمون درگیر و در تعاملیم. حسی که کاملا شخصی و برای هر کدوممون منحصر به فرده. حالا برسیم به اون لحظه که من مد نظرمه و می خوام در موردش حرف بزنم. همون لحظه ناب لبریز از آرامش.
لازم نیست که این لحظه یه جور خاصی باشه یا اتفاق خاصی افتاده باشه. لازم نیست تو مکان خاصی باشیم. لحظاتی هستن که مثلا به کارمون فکر می کنیم، یا به خونواده مون، به یه اتفاق خوب که قبلا افتاده یا به آدم خاصی تو زندگیمون، خیلی ساده به داشته هامون و اون لحظه که گاهی می تونه کمی بیشتر از یه لحظه هم طول بکشه، ما رو غرق در حس زیبایی از آرامش، رضایت و لذت قلبی می کنه. چیزی که از اعماق وجودمون نشات می گیره و حال وصف ناپذیری رو بهمون هدیه می کنه. درسته که این وبلاگ عدسکه ولی دوست دارم همینجا اعتراف کنم، از زمانی که به اینجا اومدیم این حس رو بیشتر از قبل تجربه می کنم. نمونه ش همین چند روز قبل یکی از صبح ها که از مهدکودک باران برمیگشتم و داشتم کمی پیاده روی می کردم.
اینبار در جستجوی فضای جدیدی به خونه که رسیدم، به جای وارد شدن از کنارش رد شدم و چندتا کوچه بالاتر از خونمون  قبل از رسیدن به جنگل دور زدم و به سمت پائین برگشتم. آروم راه می رفتم تو هوای مه آلودی که حسابی تر و تازه و لطیف بود. مه روی تمام درختان جنگل پیش رومو پوشونده بود و فقط سر شاخه ها رو می تونستم تو یه فضای سفید و رویایی ببینم. نم نم قطره های ریز بارونی که انگار خیست نمی کردن و فقط پایین می ریختن تا هوای نفس کشیدنت رو مطلوب تر کنن، منو سرمست و حسابی سرحال می کردن. انگار که با اسپری داشتن تو هوا آب می پاشیدن. نگاهم به سمت پائین تر لغزید. خونه های یکدست و ترو تمیزی که با نظم و یه جور هماهنگیه خاصی دور تا دور چشم هامو نوازش می کردن. هرکی فضای اطراف و حیاط خونشو یه مدل و با یه سلیقه تزئین کرده بود ولی تو همشون یه جور سرسبزی، عشق و حیات خالص جاری بود. آسمون در عین بارونی بودنش پر از نور بود و هوا یه جور خلسه خاصی به آدم می داد. خانم پیری از کنارم آروم آروم گذشت و در جواب لبخندم بهم روزبخیر گفت. صدای پرنده ها از هر طرف به گوش میرسید. این صدا رو حتی قبل از اینکه اینجا بیام تو صحبت هامون با همسرم می شنیدم ولی تو این لحظه انگار یه جورایی منو در خودش غرق کرده بود و همهمه و مسابقه رها کردنه صدایی که پرنده های جورواجور راه انداخته بودن واقعا سحرکننده بود. بادی که می وزید در عین خنکی، انگار روی پوست تنم دست می کشید و صورتمو نوازش می کرد. یه جور احساس یکی شدن با فضای اطراف. اون لحظه بود که لذت عجیبی تمام وجودمو گرفت. در عین اینکه با تمام وجودم دلتنگ خونواده و دوستانم بودم  ولی حال خوش و عجیبم وصف ناشدنی بود و از اون شیرین تر حس شکرگزاری عمیقی که از نوک پا تا فرق سر با تک تک سلول هام حسش میکردم ولی بازم از بیانش عاجز بودم و احساس میکردم هرکاری هم بکنم بازم برای قدردانی و شاکر بودن کافی نیست. حس عمیقی از شکرگزاری، حسی از شکوه و عظمت خالق و زیبایی بی حد و حصر طبیعتی که آفریده دست اونه، احساس یکی بودن با کل جهان هستی. جزئی از اینهمه کل. و صد البته حس اینکه هیچ رویایی غیرقابل دستیابی نیست و فقط کافیه آدم بدونه واقعا چی میخواد و البته برای رسیدن بهش سختی های راه رو بشناسه و حاضر باشه کمی از روزمرگی و سکون فاصله بگیره و درگیر سختی ها و مشکلاتی که لازمه هر تغییری هستن بشه.
شاید یه دلیل این تجربه نزدیک شدن به طبیعت و درک بیشتری از سرسبزی و محیط بکر اطرافمون باشه. چیزی که برای من و همسرم همیشه یکی از اولویت ها و یه جورایی رویایی بوده که بهش فکر می کردیم و حالا به واقعیت پیوسته. ولی جدای از اون من این لحظه ناب و سرشار از لذت خالص رو دفعات دیگری هم قبل از این تجربه کردم. روزایی تو اوج مشغله کاری، درست وسط اداره، وقتایی که داشتم با سرعت به سمت مهدکودک باران می رفتم تا به موقع برسم یا درست تو اوج ترافیک و گرمای تهرون. درسته که همجواری با طبیعت حس هام رو قوی تر و تجربه م رو خالص تر یا حتی تکرارش رو بیشترکرده ولی اون لحظه و حس نابی که مد نظر منه، یه جورایی فارق از مکان و زمان و موقعیت خاصیه. می تونم تو یه کلام بگم هربار که به داشته هام متمرکز می شم، این اتفاق میفته. فقط کافیه کمی از همهمه و شلوغیه روزمره گی ها فاصله بگیریم. حتی در صدم ثانیه و به چیزایی که متعلق به ماست یعنی یه جور هدیه محسوب میشن دقیق تر نگاه کنیم. امکان نداره هرکدوم از ما چیزهای فوق العاده زیادی برای اینکه باهاشون کیف کنه و به قولی حالش جا بیاد نداشته باشه. فقط کافیه یه کم عمیق تر نگاه کنیم و البته به دور از گله و شکوه های معمول.  
دلم می خواست این لحظه عجیب و دوست داشتنی رو اینجا با دوستانم و البته باران به اشتراک بزارم تا بدونه چقدر مهمه که آدم تو هر سن و سالی هرزگاهی از دنیای شلوغ بیرون فاصله بگیره، کمی با خودش خلوت کنه و برای داشته هاش شکر کنه و تمام وجودش رو لبریز از عشق به کائنات و خالقش ببینه. چقدر مهمه که تو این لحظه، این زمان، این ثانیه بخوایم که شاد باشیم و براش به هزارو یک دلیلی که هرکدوممون داریم مراجعه کنیم.
برقرار باشید و...... شاد.

/ 2 نظر / 39 بازدید
عشق به مردم

سلام خوبي دوست من؟ مطالب مفيدي داري به منم سر بزن نظر يادت نره!!!!!!

زهرا

رضا ینی غایت عشق و علم میلاد سلطان عشق و علم و مهربانی برشما مبارک در کنار حرم دعاگو هستم التماس دعا چ احساساته قشنگی تبریک میگم