لطیفه های بارانی

 دوستای خوبم سلام

چند ماهیه بهوای اینکه همش در حال بدو بدو و انجام کارهای مربوط به مهاجرت هستیم، اصلا نرسیدم بشینم سر وبلاگم. میخواستم بزارم برای وقتی که وارد آلمان شدیم و موقعیتم یه کم به اصطلاح stable شد، دوباره با آرامش شروع کنم براتون بنویسم، خصوصا اینکه بهرحال جای جدید و فضای متفاوت، کلی گفتنی برای شریک شدنشون با دوستان بوجود میاره ولی خوب دیدم هرچی داریم جلو می ریم، من لحظه های فوق العاده ای رو در رابطه با باران و بزرگ شدنش دارم از دست می دم  و به علاوه واقعا برای وبلاگ و نوشتن و سر زدن به دوستانم دلتنگ هستم. از همتون ممنونم که تو پیام خصوصی سراغمو گرفتین و آرزوهای خوبتون رو همراهمون کردین و با خواستن اینکه بیام و بازم براتون بنویسم، منو سر ذوق آوردین.

امروز زیاد وقتتونو نمی گیرم و موضوع رو مختص می کنم به عنوان

لطیفه های بارانی

  1. با دوتا دختر دیگه تو پارک دوست شده، دارن بازی می کنن. یه پسر بزرگترم اومده باهاشون بازی می کنه. اون گرگ می شه و دنبال این سه تا می کنه. اینام از ته گلو جیغ می کشن و خودشونو به زورمی چپونن رو نیمکت بغل دست من. بعد دوتا از دخترا اعتراض می کنن که ما نمیخوایم باهاتون بازی کنیم و مثلا راهشونو جدا میکنن و می رن تاب بازی. باران به اون یکی دوستش می گه: " من فکر می کنم این پسره می خواد ما رو بگیره و بازیمونو بهم بزنه. ما خیلی ازش می ترسیم. به نظرم باید یه فکر کنیم." بعد با خودش فکر می کنه و میگه:" آهان فهمیدم. بنظرم باید بریم با یه پسر دیگه دوست بشیم که در برابر این از ما محافظت کنه."

  2. دارن از سرسره سر می خورن بیان پائین که پسر شیطونه میاد پائین سرسره. سه تایی جیغ می زنن و وسط راه دستاشونو محکم می گیرن به کناره ها که جلو سر خوردن و پائین اومدنشون رو بگیرن. بارانم داره داد می زنه که حالا چیکار کنیم؟ یکی به ما کمک کنه. پدربزرگ میره طرفشون سمت سرسره و می گه: بیاین، بیاین من ازتون محافظت می کنم و مثلا از جناب گرگ می خواد که اینبار کاریشون نداشته باشه. باران وقتی از سرسره میاد پائین و داره فرار می کنه، می گه: "واااااای، بابا منوچهر! یعنی شما زندگیه منو نجات دادین.!"

  3. رفته سراغ آکواریوم و با دقت زل زده به ماهیا. بعد با هیجان اومده میگه: "مامان این ماهی قرمز کوچولوها شکمشون خیلی باد کرده فکر کنم بدجوری میخوان بچه به دنیا بیارن." میگم: مامان جان به دنیا اومدن بدجوری نداره که. اتفاق خوبیه." میگه: "آخه به دنیا اومدنشون اشکالی نداره. ما اینهمه بچه ماهیو چطوری نگه داریم؟ دیروز دایی امیرم اینهمه بچه ماهی از تو آکواریوم نجات داد. دیگه جا نداریم والا..."

  4. دارم براش مسواک می زنم اعتراض می کنه که مسواک خورد به ته دندونم. بهش می گم:" باید خودت مسواک بزنی مامان جان. من که اندازه دهن شما رو نمی دونم. ممکنه دستم در بره بخوره جایی. خودت بزنی بهتره. بعد می بینم داره اشکاشم گوله گوله میاد. دهنشو که شستم می پرسم: چرا گریه می کنی حالا؟ دردت اومده؟ میگه: "نه، چیزیم نشده. ولی شما باید بدونی که اصلا وقتی من دارم گریه می کنم برام مسواک نزنی. ممکنه خمیردندونو قورت بدم یوقت خفه شم دور از جون!!!!! اصلا انگار نه انگار من چی داشتم می گفتم و موضوع چی بود.

  5. شبه و وقت خواب و باران طبق معمول موتور حرف زدنش روشن شده. من دارم سعی میکنم روی مطلب مجله متمرکز بشم ولی انگار فایده ای نداره. از باران خواهش می کنم حالا که بازی با هم کردیم و حرفم زدیم، دیگه بخوابه و اجازه بده من از وقتم استفاده کنم. می گه چشم و سعی اشو هم می کنه ولی موفق نمی شه. یه کم که می گذره، یه نفس عمیق می کشم. مجله رو می بندم و میگم: "ای خدای بزرگ! من الان باید چیکار کنم واقعا؟" با یه صدای خیلی جدی رو می کنه به من و می گه: "هیچی! یه کم دیگه صبر کن، ویزاتو بگیر برو آلمان و زندگیتو بکن." بعدم پشتشو می کنه به من و میخوابه. خدائیش خود جناب خدا هم تا حالا به این وضوح باهام حرف نزده بود.

اینبار قول نمیدم ولی سعی می کنم زود بیام. همتونو دوست دارم.

/ 1 نظر / 22 بازدید

سلام خوب شد نوشتین خیلی شاد شدم پس شما هم رفتنی شدین نکنه بعد از رفتن مثل خیلی ها رمزی بنویسین از الان استرسی شدم چون من خواننده خاموش هستم هیچ وقت رمز بهم نمیرسه[لبخند] انشالا هرجا هستید تندرست و شاد باشید