زمستان در تابستان

سلام به دوستان خوبم

چند روزیه که اینجا در اوج تابستون و گرما خیلی ناگهانی داریم هوای سرد و بارندگیه زیاد رو تجربه میکنیم. تو منطقه ما خصوصا بارندگی خیلی نرمال و قابل قبوله ولی این سرمایی که اومده، از نظر محلیا واقعا بی سابقه و عجیبه. البته میگن دوباره طی چند روز آینده گرما از راه میرسه.

باران خانم حسابی با مهدکودک سرش گرمه. به نسبت روزای اول حس میکنم خیلی قوی تر و فعال تر شده. همونطور که گفتم مهدکودکشون جنگلیه و بچه ها صبح تا ظهر رو تو منطقه جنگل میگذرونن. وقتی میاد خونه با افتخار تعریف میکنه که از درخت مثل سایر دوستاش بالا رفته و کلی براش سخت بوده ولی تونسته موفق بشه. بچم دو سه شب اول درد دست و پا هم داشت. الان که یه کم بیشتر گذشته بیشتر به درست بودن تصمیمی که در انتخاب مهدکودک گرفتیم، ایمان میارم و کاملا رشد و پیشرفت رو تو باران میبینم. 

از نظر زبان هم خیلی بهتر شده یعنی می تونم بگم درکش از زبان کاملا رشد کرده و خیلی کلمات رو هم یاد گرفته که دائم تکرار میکنه ولی هنوز برای صحبت کردن و ارتباط کلامی کمی وقت لازمه. البته براتون بگم که باران ماشالله واقعا اجتماعیه و با همین سطح زبانم هرچقدر که بتونه از همون کلماتی که میدونه استفاده میکنه. با غریبه ها خیلی زود اخت می شه و جوری بهشون سلام میکنه که خیلی اوقات فکر میکنن بچه آلمانیه و شروع میکنن تند و تند باهاش حرف زدن. اونوقته که باران سرشو میگردونه سمت من و منتظر توضیح میمونه. براتون بگم اینکه میگن مغز بچه ها مثل اسفنج میمونه و زبان رو به سرعت جذب میکنه و به خاطر می سپره رو الان دارم عملی در مورد باران تجربه میکنم. 

یه قانونی تو مهدشون دارن که وقتی بین بچه ها مشکلی پیش میاد باید اون دو نفر روبروی هم بایستن و در مورد مشکلشون با هم صحبت کنن و بعدم در آخر از هم معذرت خواهی کنن. قانون مهد می گه که هیچ بچه ای نباید چیز ناراحت کننده ای رو با خودش به خونه ببره و هرچیز که پیش بیاد باید همونجا تو مهد حل بشه. خیلی شیرینه وقتی میبینی مثلا دو تا بچه سه چهارساله روبروی هم ایستادن و دارن با اون زبون شیرینشون بهم میگن که مثلا تو منو هل دادی یا پامو لگد کردی و این منو ناراحت میکنه و اونوقت اون یکی میگه حالا من باید چیکار کنم؟ اولی می گه باید ازم معذرت بخوای و دیگه اینکارو نکنی. اونوقت دومی میگه: من معدرت میخوام و دیگه اینکارو نمیکنم یا مثلا می گه تو هم فلان کارو کردی و اونوقت هردو عذرخواهی میکنن. بارانم اینو تقریبا یاد گرفته ولی چون نمی تونه درست صحبت کنه،  معمولا دخالت مربیا لازمه و گاهی هم وقتی میاد خونه فقط کوتاه گله میکنه که مثلا لوکاس (یه پسر دوست داشتنی و خوردنی که البته خیلی قلدر و شیطونه) امروز حرصش داده و نتونستن درست با هم حلش کنن. در کل خیلی خوشحالم که باران داره خیلی چیزارو درست و در مسیرش تجربه میکنه و در عین مهربون بودنش اجازه نمیده حقش گرفته بشه و یاد گرفته که در مورد احساس و مشکلش صحبت کنه.

تو پست بعدی براتون یه تعداد عکس میزارم تا ببینین چقدر اینجا سرسبز و زیباست. جای همگی خالی

دوستتون دارم!

/ 2 نظر / 29 بازدید
اسیه

سلام ارام جان چقدر خوبه که محیط زندگی سرسبزهست و میوه زندگیتون شاداب

آقای پدر

[قلب][قلب][قلب]